پدر
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      نم نم (افکاری که در ذهن می گذرد و بر زبان نمی آید و در روزمره ما اتفاق می افتد)
تولد نویسنده: پدر - ۱۳٩٢/۱۱/٢٢

سی و سه سال گذشت...تولدم مبارک...تولدت مبارک پدر...

تولد پارسال...

 

  نظرات ()
حرف 1020 نویسنده: پدر - ۱۳٩٢/۱۱/۱۸

عشق دریایی،دریازدگی ندارد...

 

  نظرات ()
حرف 1019 نویسنده: پدر - ۱۳٩٢/٩/٢٦

آرام بودن در عدم حضور و وجود مخل و برهم‌زننده آرامش،بی‌ارزش و نافی آرامش درونی است...


  نظرات ()
حرف 1018 نویسنده: پدر - ۱۳٩٢/٩/٤

برگ هم بدون احساس بر زمین نمی‌ریزد...

 

  نظرات ()
حرف 1017 نویسنده: پدر - ۱۳٩٢/۸/۱٧

مملکت قانون دارد...مجری قانون ندارد...

 

  نظرات ()
حرف 1016 نویسنده: پدر - ۱۳٩٢/٧/٢۸

موفق و پیروز کسی است که بتواند اراده‌اش را تحمیل و محقق نماید...

  نظرات ()
حرف 1015 نویسنده: پدر - ۱۳٩٢/٧/٢

آرش،تو ندانستی سرزمینی که با تیر به دست می‌آید،با تیر نیز از دست می‌رود!

 

  نظرات ()
... نویسنده: پدر - ۱۳٩٢/٦/۱۱

سلام
سالها این صفحه وبلاگ شاهد غم تنهایی‌ام بود و شما خواننده آن بودید...
خوشحالم که باید در اینجا برایتان بنویسم و فریاد بزنم که این غم به پایان رسید و تنهایی‌ام با مروارید نازنینی پر گردید و من عاقبت شکار غزالی آسمانی گردیدم...
شما که سالها همراه و همدم من بودید،حقتان بود که بدانید...
خوشحالم... 


  نظرات ()
حرف 1014 نویسنده: پدر - ۱۳٩٢/٦/۱۱

پروانه شدن خصلت است؛هدف نیست...

 

  نظرات ()
حرف 1013 نویسنده: پدر - ۱۳٩٢/٥/۱

دوست داشتنی باش تا زیبا شوی؛که غیر از آن زیبا نیست...

 

  نظرات ()
حرف 1012 نویسنده: پدر - ۱۳٩٢/٤/۱٦

پدر آبی استقلالی،باید هم پدرم را گوش دهد...

ابی را می‌گویم...

 

  نظرات ()
حرف 1011 نویسنده: پدر - ۱۳٩٢/٤/٥

فراموش نکن،آتش را خاموش نکن...زود یا دیر،آن را به کار گیر...

 

  نظرات ()
حرف 1010 نویسنده: پدر - ۱۳٩٢/۳/٢۸

هیچ‌گاه در تاریخ شاگرد خوبی نبودم؛چه هرگز از آن درس نمی‌گیرم...

 

  نظرات ()
حرف 1009 نویسنده: پدر - ۱۳٩٢/۳/۱٧

هر سنگ مفتی را برداشتیم و با آن گنجشکهای بی‌گناه را آزار دادیم...زدیم...افسوس...

 

  نظرات ()
  نویسنده: پدر - ۱۳٩٢/۳/۱٢
  نظرات ()
حرف 1008 نویسنده: پدر - ۱۳٩٢/۳/۱٢

امان از گذشتن دوران طلایی یک رابطه...

  نظرات ()
حرف 1007 نویسنده: پدر - ۱۳٩٢/۳/٦

در یک رابطه،بدترین اتفاق این است که از اول بدانی که محکوم به شکست است...

 

  نظرات ()
یک دهه وبلاگ‌نویسی نویسنده: پدر - ۱۳٩٢/٢/۱٠

یک دهه وبلاگ‌نویسی و ده سال به طور مستمر وبلاگ‌نوشتن و سرپا نگه‌داشتن این وبلاگ حسی زیبا،خوشایند،جالب،افتخارآمیز،غرورانگیز و تا حدی عجیب دارد...
این ده سال از عمر که نه،ولی این ده سال وبلاگ‌نویسی بر من به سان لحظه‌ای گذشت...
این همه سال فکر کردن،نوشتن،زحمت‌ کشیدن،ارتباط برقرار کردن،کاری آسان نبود...پسر نازنینم نم‌نم را به دندان کشیدن و با اشک آبیاری کردن و بالیدنش بسیار سخت بود...اینگونه از درون نوشتن و شلاق خلاصه را به اعتلا رساندن کاری شگرف و سترگ بود که خداوند بزرگ توانایی و شانسش را به من اهدا کرد و شکر که موفق گردیدم...
این ده سال همراه بود با رشد قلم،آشنا شدن با نویسنده‌های زیاد و موفق و نوشته‌هایشان،ارتباط برقرار کردن با انسانهایی خوب که خوانندگان دوست‌داشتنی من بودند و فهمیدن نقطه‌نظرات و اشتراکات که همه و همه برایم تجربیات دلپذیری بودند...
ده سال پیش،هرگز چنین چیز و چنین روزی را پیشبینی نمی‌کردم و حال من نسبت به ده سال پیش مصمم‌تر،جدی‌تر،قوی‌تر و آماده‌تر برای نوشتن هستم و نم‌نم زنده است تا پدر زنده است...
و من می‌مانم...می‌مانم و می‌نویسم...می‌نویسم تا بمانم...بمانم تا بنویسم...بنویسم تا بغضم در گلو نماند...نماند و نم‌نم اشکم بر زمین ریزد و خالی شوم...خالی شوم تا بمانم...بمانم و بمانم و بمانم... 

تولدت مبارک نم‌نمهورا

پ.ن:اولین پست نم‌نم ، تولد یک‌سالگی ، دو سالگی ، سه‌سالگی ، چهارسالگی ، پنج‌سالگی ، شش‌سالگی ، هفت‌سالگی ، هشت‌سالگی ، نه‌سالگی نم‌نم... 

  نظرات ()
حرف 1006 نویسنده: پدر - ۱۳٩٢/٢/٢

گرگ شدیم و گرگ می‌سازیم...افسوس...

 

  نظرات ()
خشم نویسنده: پدر - ۱۳٩٢/۱/۳٠

صبح زود از خواب بیدار می‌شوم...کمی در اتاق قدم می‌زنم تا هوشیاری‌ام کامل شود...نور آفتاب اتاق را کمی روشن کرده است...وسایلم را در کیفی جمع می‌کنم و از خانه بیرون می‌روم...نیم‌ساعت رانندگی می‌کنم...در طول راه همراه با آهنگهای ماشین فریاد می‌زنم...وقتی به دریا می‌رسم،گوشه دنجی پیدا می‌کنم و پیاده می‌شوم،هر چند آن زمان روز کسی در ساحل نیست...با کیفم به سوی دریا می‌روم...پتک کوچکی را از کیف در می‌آورم...به موجهای خروشان دریا می‌نگرم...در قسمتی از ساحل چند تکه سنگ می‌بینم که گهگاهی از زیر آب بیرون می‌آیند و آب آنها را احاطه کرده است...به آنجا می‌روم و کفشم را در می‌آورم و پاچه شلوارم را بالا می‌زنم و پتک بر دست به داخل آب می‌روم...به موج آب،به تکه سنگ‌ها و به افق دوردست خیره می‌شوم...در حقیقت به هیچ‌کدامشان نگاه نمی‌کنم،به تصاویری که در ذهنم رژه می‌روند؛نگاه می‌کنم...خشم در وجودم زبانه می‌کشد...بر خودم فشار می‌آورم تا کنترل کنم و از درد اشک بر چشمانم می‌آید...کم‌کم موضوعات و آدمها بر روی تخته‌سنگ‌ها قرار می‌گیرند...پتک را دیوانه‌وار بر روی موجها و تخته‌سنگ‌ها می‌کوبم و فریاد می‌زنم و اشکم را با قطرات آب می‌شویم...خشمم آرام نمی‌گیرد...

 

  نظرات ()
... نویسنده: پدر - ۱۳٩۱/۱۱/٢٢

سالی دیگر هم گذشت...گذشتن یک سال را به جشن می‌نشینم...سی و دو سال گذشت...
تولدم مبارک...تولدت مبارک پدر...

تولد 23 و 24 و 25 و 26 و 27 و 28 و 29 و 30 و 31 سالگی...

 

  نظرات ()
حرف 1005 نویسنده: پدر - ۱۳٩۱/۱۱/۱٩

من همان‌قدر می‌دانم که برایت اولین نیستم که تو می‌دانی برایم هزارمین نفر نیستی...

 

  نظرات ()
حرف 1004 نویسنده: پدر - ۱۳٩۱/۱۱/۸

از بین رفتن تعادل در هر چیز،آن را به ناپایداری می‌رساند...این همان نقطه بحرانی است...


  نظرات ()
  نویسنده: پدر - ۱۳٩۱/۱٠/٢٩


 

  نظرات ()
حرف 1003 نویسنده: پدر - ۱۳٩۱/۱٠/٢٩

بکارت روح مهمتر از بکارت جسم است...

 

  نظرات ()
حرف 1002 نویسنده: پدر - ۱۳٩۱/۱٠/٢۳

ستاره دنباله‌دار را خاموش می‌کنم...با شب من هیچ‌کس نیست...حتی تو...

 

  نظرات ()
حرف 1001 نویسنده: پدر - ۱۳٩۱/۱٠/۱٥

چه دردناک است که چون پروانه‌ای در مشت،فقط به درد کلکسیون دیگران بخوریم...

 

  نظرات ()
  نویسنده: پدر - ۱۳٩۱/۱٠/٤


  نظرات ()
آغاز دوباره نویسنده: پدر - ۱۳٩۱/۱٠/٤

سلام بر تمامی دوستان
بی‌نهایت دلم برای نوشتن در اینجا تنگ شده بود...
دوباره در اینجا خواهم نوشت...همان سبک و نوشتار ادامه خواهد داشت و البته ویرایش بعضی از حرفها را هم اضافه خواهم کرد...
با تشکر ...

  نظرات ()
حرف 1000 نویسنده: پدر - ۱۳٩۱/۳/۱٥

هزار حرف گفتم و هزاران حرف نگفتم...

پ.ن:روز پدر،روز من مبارک...


  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »