پدر
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      نم نم (افکاری که در ذهن می گذرد و بر زبان نمی آید و در روزمره ما اتفاق می افتد)
حرف 1010 نویسنده: پدر - ۱۳٩٢/۳/٢۸

هیچ‌گاه در تاریخ شاگرد خوبی نبودم؛چه هرگز از آن درس نمی‌گیرم...

 

  نظرات ()
حرف 1009 نویسنده: پدر - ۱۳٩٢/۳/۱٧

هر سنگ مفتی را برداشتیم و با آن گنجشکهای بی‌گناه را آزار دادیم...زدیم...افسوس...

 

  نظرات ()
حرف 1008 نویسنده: پدر - ۱۳٩٢/۳/۱٢

امان از گذشتن دوران طلایی یک رابطه...

  نظرات ()
  نویسنده: پدر - ۱۳٩٢/۳/۱٢
  نظرات ()
حرف 1007 نویسنده: پدر - ۱۳٩٢/۳/٦

در یک رابطه،بدترین اتفاق این است که از اول بدانی که محکوم به شکست است...

 

  نظرات ()
یک دهه وبلاگ‌نویسی نویسنده: پدر - ۱۳٩٢/٢/۱٠

یک دهه وبلاگ‌نویسی و ده سال به طور مستمر وبلاگ‌نوشتن و سرپا نگه‌داشتن این وبلاگ حسی زیبا،خوشایند،جالب،افتخارآمیز،غرورانگیز و تا حدی عجیب دارد...
این ده سال از عمر که نه،ولی این ده سال وبلاگ‌نویسی بر من به سان لحظه‌ای گذشت...
این همه سال فکر کردن،نوشتن،زحمت‌ کشیدن،ارتباط برقرار کردن،کاری آسان نبود...پسر نازنینم نم‌نم را به دندان کشیدن و با اشک آبیاری کردن و بالیدنش بسیار سخت بود...اینگونه از درون نوشتن و شلاق خلاصه را به اعتلا رساندن کاری شگرف و سترگ بود که خداوند بزرگ توانایی و شانسش را به من اهدا کرد و شکر که موفق گردیدم...
این ده سال همراه بود با رشد قلم،آشنا شدن با نویسنده‌های زیاد و موفق و نوشته‌هایشان،ارتباط برقرار کردن با انسانهایی خوب که خوانندگان دوست‌داشتنی من بودند و فهمیدن نقطه‌نظرات و اشتراکات که همه و همه برایم تجربیات دلپذیری بودند...
ده سال پیش،هرگز چنین چیز و چنین روزی را پیشبینی نمی‌کردم و حال من نسبت به ده سال پیش مصمم‌تر،جدی‌تر،قوی‌تر و آماده‌تر برای نوشتن هستم و نم‌نم زنده است تا پدر زنده است...
و من می‌مانم...می‌مانم و می‌نویسم...می‌نویسم تا بمانم...بمانم تا بنویسم...بنویسم تا بغضم در گلو نماند...نماند و نم‌نم اشکم بر زمین ریزد و خالی شوم...خالی شوم تا بمانم...بمانم و بمانم و بمانم... 

تولدت مبارک نم‌نمهورا

پ.ن:اولین پست نم‌نم ، تولد یک‌سالگی ، دو سالگی ، سه‌سالگی ، چهارسالگی ، پنج‌سالگی ، شش‌سالگی ، هفت‌سالگی ، هشت‌سالگی ، نه‌سالگی نم‌نم... 

  نظرات ()
حرف 1006 نویسنده: پدر - ۱۳٩٢/٢/٢

گرگ شدیم و گرگ می‌سازیم...افسوس...

 

  نظرات ()
خشم نویسنده: پدر - ۱۳٩٢/۱/۳٠

صبح زود از خواب بیدار می‌شوم...کمی در اتاق قدم می‌زنم تا هوشیاری‌ام کامل شود...نور آفتاب اتاق را کمی روشن کرده است...وسایلم را در کیفی جمع می‌کنم و از خانه بیرون می‌روم...نیم‌ساعت رانندگی می‌کنم...در طول راه همراه با آهنگهای ماشین فریاد می‌زنم...وقتی به دریا می‌رسم،گوشه دنجی پیدا می‌کنم و پیاده می‌شوم،هر چند آن زمان روز کسی در ساحل نیست...با کیفم به سوی دریا می‌روم...پتک کوچکی را از کیف در می‌آورم...به موجهای خروشان دریا می‌نگرم...در قسمتی از ساحل چند تکه سنگ می‌بینم که گهگاهی از زیر آب بیرون می‌آیند و آب آنها را احاطه کرده است...به آنجا می‌روم و کفشم را در می‌آورم و پاچه شلوارم را بالا می‌زنم و پتک بر دست به داخل آب می‌روم...به موج آب،به تکه سنگ‌ها و به افق دوردست خیره می‌شوم...در حقیقت به هیچ‌کدامشان نگاه نمی‌کنم،به تصاویری که در ذهنم رژه می‌روند؛نگاه می‌کنم...خشم در وجودم زبانه می‌کشد...بر خودم فشار می‌آورم تا کنترل کنم و از درد اشک بر چشمانم می‌آید...کم‌کم موضوعات و آدمها بر روی تخته‌سنگ‌ها قرار می‌گیرند...پتک را دیوانه‌وار بر روی موجها و تخته‌سنگ‌ها می‌کوبم و فریاد می‌زنم و اشکم را با قطرات آب می‌شویم...خشمم آرام نمی‌گیرد...

 

  نظرات ()
... نویسنده: پدر - ۱۳٩۱/۱۱/٢٢

سالی دیگر هم گذشت...گذشتن یک سال را به جشن می‌نشینم...سی و دو سال گذشت...
تولدم مبارک...تولدت مبارک پدر...

تولد 23 و 24 و 25 و 26 و 27 و 28 و 29 و 30 و 31 سالگی...

 

  نظرات ()
حرف 1005 نویسنده: پدر - ۱۳٩۱/۱۱/۱٩

من همان‌قدر می‌دانم که برایت اولین نیستم که تو می‌دانی برایم هزارمین نفر نیستی...

 

  نظرات ()
حرف 1004 نویسنده: پدر - ۱۳٩۱/۱۱/۸

از بین رفتن تعادل در هر چیز،آن را به ناپایداری می‌رساند...این همان نقطه بحرانی است...


  نظرات ()
حرف 1003 نویسنده: پدر - ۱۳٩۱/۱٠/٢٩

بکارت روح مهمتر از بکارت جسم است...

 

  نظرات ()
  نویسنده: پدر - ۱۳٩۱/۱٠/٢٩


 

  نظرات ()
حرف 1002 نویسنده: پدر - ۱۳٩۱/۱٠/٢۳

ستاره دنباله‌دار را خاموش می‌کنم...با شب من هیچ‌کس نیست...حتی تو...

 

  نظرات ()
حرف 1001 نویسنده: پدر - ۱۳٩۱/۱٠/۱٥

چه دردناک است که چون پروانه‌ای در مشت،فقط به درد کلکسیون دیگران بخوریم...

 

  نظرات ()
آغاز دوباره نویسنده: پدر - ۱۳٩۱/۱٠/٤

سلام بر تمامی دوستان
بی‌نهایت دلم برای نوشتن در اینجا تنگ شده بود...
دوباره در اینجا خواهم نوشت...همان سبک و نوشتار ادامه خواهد داشت و البته ویرایش بعضی از حرفها را هم اضافه خواهم کرد...
با تشکر ...

  نظرات ()
  نویسنده: پدر - ۱۳٩۱/۱٠/٤


  نظرات ()
حرف 1000 نویسنده: پدر - ۱۳٩۱/۳/۱٥

هزار حرف گفتم و هزاران حرف نگفتم...

پ.ن:روز پدر،روز من مبارک...


  نظرات ()
حرف 999 نویسنده: پدر - ۱۳٩۱/۳/۳

گفت:یا شیخ،کمی بیشتر در مورد تهاجم فرهنگی غرب بگو...
پدر پاسخ داد:همین بس که تسبیح را از دست مردان با غیرت ما گرفتند و به جایش موبایل گذاشتند تا با آن ور بروند و به جای ذکر،اس‌ام‌اس بخوانند...!

پ.ن:این جمله را نه سال قبل،در دفترم نوشته بودم و سالها به آن نگاه کردم و منتظر ماندم تا در چنین روزی آن را بنویسم...خدا را شاکرم که این‌قدر ماندم تا توانستم به چنین روزی برسم... 

 

  نظرات ()
حرف 998 نویسنده: پدر - ۱۳٩۱/٢/٢۱

به خود تکیه می‌کنم تا از تنهایی زجر نبرم...

 پ.ن:بعد از مدتهای مدید و طولانی،مردگان از گور برگشتند...


  نظرات ()
نم‌نم نه ساله شد نویسنده: پدر - ۱۳٩۱/٢/۱٠

سالی دیگر هم گذشت...سالی که به دلیل شرایط شخصی و شغلی،آن‌چنان نتوانستم در این وبلاگ بنویسم؛اما مطالبی نوشتم که جنسشان از تمام مطالب سالهای قبل بالاتر بود...لغات،جملات و داستانها با وسواس و دقت بیشتری نوشته شدند و من بیشتر از هر سال دیگری،از کیفیت کار راضی هستم...موضوع نوشتاری هم به صورت پنهان و نامحسوس تغییر یافت...
نه سال زمان بسیار زیادی است...وقتی با غرور به این زمان طولانی نگاه می‌کنم،لذتی وصف‌ناپذیر سراپایم را در بر می‌گیرد...به نم‌نم،به پسر عزیزم می‌نگرم و بالندگی‌اش را نظاره می‌کنم؛به زحماتی که برای رشد و نموش کشیدم...احساسی بی‌نظیر است...
در طی همه این سالها،مورد لطف،نقد و تحسین خوانندگان عزیزی قرار گرفتم که همواره پشتیبان و همراه و حامی و یار و یاور من در ادامه این راه طولانی بودند و شایسته تقدیری بزرگ از جانب من می‌باشند...هیچ لذتی بالاتر از تحسین درون آدمی نیست و من از این شانس بزرگ برخوردار بودم...متشکرم از همه این دوستان...
خوشحالم که سبکی از مینیمال‌نویسی،شلاق‌خلاصه را به یادگار گذاشتم که کسی نتوانست از آن تقلید و تکرار نماید و این دلیلی است بر سختی این کار،چرا که لبه تیغی است که منحرف شدن از آن مصادف با سقوط و حذف شدن است و همچون فواره‌ای نشد که مدتی در اوج بماند و بعد از مدتی محو گردد...
نوشته‌های وبلاگ نم‌نم،افکاری است که در ذهن می‌گذرد و بر زبان نمی‌آید و در روزمره ما اتفاق می‌افتد...امیدوارم که همیشه این‌چنین باشد...
خب،خواننده عزیز...نه سال نم‌نم برایت نوشته شد...حرف زد...خندید و گریست...پدر دوست دارد تا نظرت را در موردش بداند...مطمئن باش نظراتت برایش مهم است...

تولدت مبارک نم‌نم عزیز...هورا

پ.ن:اولین پست نم‌نم،تولد یک‌سالگی ، دوسالگی ، سه‌سالگی ، چهارسالگی ، پنج‌سالگی ، شش‌سالگی ، هفت‌سالگی ، هشت‌سالگی نم‌نم... 

  نظرات ()
حرف 997 نویسنده: پدر - ۱۳٩۱/۱/۳٠

نمی‌توان بدون تصور کردن قله،کوه را بالا رفت...

 

  نظرات ()
حرف 996 نویسنده: پدر - ۱۳٩۱/۱/۱٤

بدون زیبایی هم می‌توان زیبایی را بدست آورد...

 

  نظرات ()
حرف 995 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۱٢/٢۱

شاعران،شعر عاشقانه می‌سرایند؛ولی عاشقی نمی‌دانند...افسوس...


  نظرات ()
حرف 994 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۱۱/۳٠

جاودانگی بزرگترین افتخار است...

 

  نظرات ()
... نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۱۱/٢٢

لحظات و ثانیه‌ها و دقیقه‌ها و ساعتها و روزها و یک سال دیگر هم گذشت...سی و یک سال گذشت...
تولدم مبارک...تولدت مبارک پدر...

تولد 23 و 24 و 25 و 26 و 27 و 28 و 29 و 30 سالگی... 


  نظرات ()
حرف 993 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۱۱/٦

در این سلطه نظام بانکی،فقط به بانک خون مقروض نیستیم...

 

  نظرات ()
حرف 992 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۱٠/٢٧

از اینجا سفر کردی،از دلم هرگز...

 

  نظرات ()
حرف 991 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۱٠/٢٠

کاش در حمام فین بودم و زخمهای امیر را بخیه می‌زدم...آن‌گاه،شاید حال و روزمان این‌گونه نبود...کاش...شاید...


 

  نظرات ()
حرف 990 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۱٠/۱٦

بجای مشکل،خودت را بزرگ کن...

 

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »