به خود تکیه میکنم تا از تنهایی زجر نبرم...
پ.ن:بعد از مدتهای مدید و طولانی،مردگان از گور برگشتند...
به خود تکیه میکنم تا از تنهایی زجر نبرم...
پ.ن:بعد از مدتهای مدید و طولانی،مردگان از گور برگشتند...
سالی دیگر هم گذشت...سالی که به دلیل شرایط شخصی و شغلی،آنچنان نتوانستم در این وبلاگ بنویسم؛اما مطالبی نوشتم که جنسشان از تمام مطالب سالهای قبل بالاتر بود...لغات،جملات و داستانها با وسواس و دقت بیشتری نوشته شدند و من بیشتر از هر سال دیگری،از کیفیت کار راضی هستم...موضوع نوشتاری هم به صورت پنهان و نامحسوس تغییر یافت...
نه سال زمان بسیار زیادی است...وقتی با غرور به این زمان طولانی نگاه میکنم،لذتی وصفناپذیر سراپایم را در بر میگیرد...به نمنم،به پسر عزیزم مینگرم و بالندگیاش را نظاره میکنم؛به زحماتی که برای رشد و نموش کشیدم...احساسی بینظیر است...
در طی همه این سالها،مورد لطف،نقد و تحسین خوانندگان عزیزی قرار گرفتم که همواره پشتیبان و همراه و حامی و یار و یاور من در ادامه این راه طولانی بودند و شایسته تقدیری بزرگ از جانب من میباشند...هیچ لذتی بالاتر از تحسین درون آدمی نیست و من از این شانس بزرگ برخوردار بودم...متشکرم از همه این دوستان...
خوشحالم که سبکی از مینیمالنویسی،شلاقخلاصه را به یادگار گذاشتم که کسی نتوانست از آن تقلید و تکرار نماید و این دلیلی است بر سختی این کار،چرا که لبه تیغی است که منحرف شدن از آن مصادف با سقوط و حذف شدن است و همچون فوارهای نشد که مدتی در اوج بماند و بعد از مدتی محو گردد...
نوشتههای وبلاگ نمنم،افکاری است که در ذهن میگذرد و بر زبان نمیآید و در روزمره ما اتفاق میافتد...امیدوارم که همیشه اینچنین باشد...
خب،خواننده عزیز...نه سال نمنم برایت نوشته شد...حرف زد...خندید و گریست...پدر دوست دارد تا نظرت را در موردش بداند...مطمئن باش نظراتت برایش مهم است...
تولدت مبارک نمنم عزیز...
پ.ن:اولین پست نمنم،تولد یکسالگی ، دوسالگی ، سهسالگی ، چهارسالگی ، پنجسالگی ، ششسالگی ، هفتسالگی ، هشتسالگی نمنم...
لحظات و ثانیهها و دقیقهها و ساعتها و روزها و یک سال دیگر هم گذشت...سی و یک سال گذشت...
تولدم مبارک...تولدت مبارک پدر...
تولد 23 و 24 و 25 و 26 و 27 و 28 و 29 و 30 سالگی...
کاش در حمام فین بودم و زخمهای امیر را بخیه میزدم...آنگاه،شاید حال و روزمان اینگونه نبود...کاش...شاید...
سالها چشم به جاده دوخت...ماشینها آمدند و رفتند؛ولی ماشینی که انتظارش را میکشید،نیامد...
1-عشق بزرگ است،اما عاشق را کوچک میکند...
2-هر چه عاشق کوچکتر شود،معشوق بزرگتر میشود...
تو مرا نفرین میکنی،من او را نفرین میکنم و او دیگری را نفرین میکند...همین سلسله نفرینی باعث بیاثر ماندن نفرینهایمان میگردد...
با نام و یاد خدا
به نام خدای قلم که نان روح است...ده روز از فیلتر شدن وبلاگ دکترکوچولو میگذرد،بدون اینکه دلیل واضحی برای آن بیابم یا بشنوم...و دیگر حتی دسترسی خودم هم به آن امکانپذیر نمیباشد...این بار اولی نیست که وبلاگ روزانهنویسی من فیلتر میشود،اما این بار حتی نوشتههای من را از من گرفتهاند...این،از آتش گرفتن خانه نیز بدتر است،کشتن فرزند است...
من پدر هستم،یکی از فعالترین بلاگرهای قدیمی دنیای وبلاگ،عضو باشگاه فنز،دبیر و داور چند جشنواره وبلاگی و کارنامه کاری و اخلاقی من در دنیای وبلاگ کاملا مشخص است...تاکنون سعی کردهام تمام خطوط قرمز و حریم اخلاقی را رعایت نمایم...شغل من هم مشخص است و هرگز هم نمیتوانم جنسش را عوض نمایم،خاطراتش نیز واقعی است و با دقت و رعایت محدودیتها خاطراتش را مینویسم...
مدیریت پرژینبلاگ شخصا تماس گرفتند و قول پیگیری دادند،اما تاکنون نتیجهای حاصل نیامده است...من همینجا اعلام میکنم،اگر این مشکل حل نشود،من،منی که بیشترین علاقه و وفاداری را به پرژینبلاگ داشتهام،نمنم،عزیزترین فرزندم را از اینجا به جایی که امنیت بیشتری دارد،خواهم برد و در این ماجرا،من کسی نخواهم بود که ضرر خواهد کرد...
در عجبم از خدایی که میبیند و میپوشاند و مردمی که نمیبینند و فریاد میزنند...
والسلام...
وقتی دلت گرفته است،پیش یک سنگ صبور درد و دل میکنی...اما...اما وقتی خودت سنگ صبور خودت باشی؛درد و دل کردن،دردهای دل را دو برابر مینماید...