پدر
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      نم نم (افکاری که در ذهن می گذرد و بر زبان نمی آید و در روزمره ما اتفاق می افتد)
حرف 993 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۱۱/٦

در این سلطه نظام بانکی،فقط به بانک خون مقروض نیستیم...

 

  نظرات ()
حرف 992 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۱٠/٢٧

از اینجا سفر کردی،از دلم هرگز...

 

  نظرات ()
حرف 991 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۱٠/٢٠

کاش در حمام فین بودم و زخمهای امیر را بخیه می‌زدم...آن‌گاه،شاید حال و روزمان این‌گونه نبود...کاش...شاید...


 

  نظرات ()
حرف 990 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۱٠/۱٦

بجای مشکل،خودت را بزرگ کن...

 

  نظرات ()
حرف 989 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۱٠/٩

سالها چشم به جاده دوخت...ماشینها آمدند و رفتند؛ولی ماشینی که انتظارش را می‌کشید،نیامد...

 

  نظرات ()
حرف 988 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۱٠/٢

قنات چشم راخشک می‌نمایم؛دیگر کسی نمی‌تواند دلوی در آن بیاندازد...

 

  نظرات ()
حرف 987 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/٩/٢٧

دل بستن یک لحظه است و دل کندن،لحظه‌ها...

  نظرات ()
حرف 986 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/٩/۱٦

از بس نوشت و خط‌خطی کرد و خط زد؛خر را گورخر می‌دید...

 

  نظرات ()
حرف 985 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/٩/۱٠

1-عشق بزرگ است،اما عاشق را کوچک می‌کند...
2-هر چه عاشق کوچکتر شود،معشوق بزرگتر می‌شود...

مرا اینجا نیز می‌توانید بخوانید...

 

  نظرات ()
حرف 984 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/٩/٢

آینه می‌فروخت،اما مدتها بود خودش را در آینه ندیده بود...

 

  نظرات ()
حرف 983 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۸/٢٦

تجربه‌ای که کاربردی نخواهد داشت،فقط ارزش حسرت خوردن دارد...

 

  نظرات ()
حرف 982 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۸/۱۸

در لحظه نخست،عشق دوطرفه وجود و معنایی ندارد...

 

  نظرات ()
حرف 981 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۸/٩

دختر زندان‌بان او را فراری داد و او از دست آن دختر هم فرار کرد...

 

  نظرات ()
حرف 980 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۸/٤

عاشق دختر زندان‌بانم گشتم...

  نظرات ()
حرف 979 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/٧/٢٥

تو مرا نفرین می‌کنی،من او را نفرین می‌کنم و او دیگری را نفرین می‌کند...همین سلسله نفرینی باعث بی‌اثر ماندن نفرین‌هایمان می‌گردد...


 

  نظرات ()
حرف 978 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/٧/٢۱

چو لب لبخند را فراموش کند،قلب تپش را از یاد خواهد برد...

 

  نظرات ()
اتمام حجت نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/٧/۱٦

با نام و یاد خدا
به نام خدای قلم که نان روح است...ده روز از فیلتر شدن وبلاگ دکترکوچولو می‌گذرد،بدون اینکه دلیل واضحی برای آن بیابم یا بشنوم...و دیگر حتی دسترسی خودم هم به آن امکان‌پذیر نمی‌باشد...این بار اولی نیست که وبلاگ روزانه‌نویسی من فیلتر می‌شود،اما این بار حتی نوشته‌های من را از من گرفته‌اند...این،از آتش گرفتن خانه نیز بدتر است،کشتن فرزند است...
من پدر هستم،یکی از فعال‌ترین بلاگرهای قدیمی دنیای وبلاگ،عضو باشگاه فنز،دبیر و داور چند جشنواره وبلاگی و کارنامه کاری و اخلاقی من در دنیای وبلاگ کاملا مشخص است...تاکنون سعی کرده‌ام تمام خطوط قرمز و حریم اخلاقی را رعایت نمایم...شغل من هم مشخص است و هرگز هم نمی‌توانم جنسش را عوض نمایم،خاطراتش نیز واقعی است و با دقت و رعایت محدودیت‌ها خاطراتش را می‌نویسم...
مدیریت پرژین‌بلاگ شخصا تماس گرفتند و قول پیگیری دادند،اما تاکنون نتیجه‌ای حاصل نیامده است...من همین‌جا اعلام می‌کنم،اگر این مشکل حل نشود،من،منی که بیشترین علاقه و وفاداری را به پرژین‌بلاگ داشته‌ام،نم‌نم،عزیزترین فرزندم را از اینجا به جایی که امنیت بیشتری دارد،خواهم برد و در این ماجرا،من کسی نخواهم بود که ضرر خواهد کرد...
در عجبم از خدایی که می‌بیند و می‌پوشاند و مردمی که نمی‌بینند و فریاد می‌زنند... 

والسلام... 

  نظرات ()
حرف 977 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/٧/٧

فرشته‌ای که عاشقش شده بود،حوری از آب در آمد...

 

  نظرات ()
حرف 976 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/٧/۱

ورق خوردم...ورق خوردی...ورق خورد...

 

  نظرات ()
حرف 975 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/٦/٢۱

اگر عشق آن باشد که بی‌ تو نتوان زندگی کرد؛همانا عشق وجود ندارد...

  نظرات ()
حرف 974 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/٦/۱٥

مردان گربه شده‌اند و زنان ببر...

 

  نظرات ()
حرف 973 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/٦/٧

اگر خدا به هر کس که دندان داشت،نان می‌داد؛دیگر کسی گرسنه نبود...

 

  نظرات ()
حرف 972 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/٥/۳٠

وقتی دلت گرفته است،پیش یک سنگ صبور درد و دل می‌کنی...اما...اما وقتی خودت سنگ صبور خودت باشی؛درد و دل کردن،دردهای دل را دو برابر می‌نماید...

 

  نظرات ()
حرف 971 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/٥/٢٦

شکستم ندادی،اما،مرا شکستی...

 

  نظرات ()
حصار نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/٥/٢۱

آزاد بود...
هر جا که دلش می‌خواست،می‌رفت و هر کاری که دلش می‌خواست،انجام می‌داد...در طبیعت زندگی می‌کرد ولی خوشحال و راضی نبود؛دلش می‌خواست سرپناهی داشته باشد تا بتواند از باد و باران و گرمای روز و سرمای شب در امان باشد...
تصمیمش را گرفت...مصالح لازم را جمع کرد و شروع به ساختن یک سرپناه نمود...چهار دیوار ساخت و در نهایت سقفی بر روی آنها برپا کرد...با لذت به ساخته خودش نگریست؛ناگهان از شدت ناراحتی بر زمین افتاد...تمام محیط پیرامونش دیوار و سقف بود و هیچ در و روزنی نساخته بود؛خودش را محصور کرده بود...
دیگر آزاد نبود...


 

  نظرات ()
حرف 970 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/٥/۱٧

سطح شعور و آگاهی،با میزان باور و تاثیرپذیری از رسانه نسبت عکس دارد...

 

  نظرات ()
حرف 969 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/٥/۱٤

تکیه بر خلاء،تلخ‌ترین صحنه زندگی بود...

 

  نظرات ()
حرف 968 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/٥/۱۱

چرا از بدی و بد بودن تو،من احساس شکست کنم؟

 

  نظرات ()
هجرت از بهشت نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/٥/٧

جمع محدودی در سرزمینی به نام بهشت زندگی می‌کردند...زن و مرد عریان،در کنار هم،با شادمانی و رضایت،غرق در نعمت و فراوانی و لذت می‌زیستند...همه چیز آزاد بود و هر نعمتی به وفور پیدا می‌شد...
ایام گذشت تا روزی خبر رسید حاکم سرزمین عوض شده است...حاکم جدید اعتقاد داشت که لذت سرچشمه گناه است و گناه در بهشت جایی ندارد،او همچنین گفته بود که اسراف از بزرگترین گناهان است و باید برچیده شود...او اعلام کرد که هر کس اعتراض یا سرپیچی نماید،به جهنم خواهد رفت...به تدریج تمام نعمت‌‌ها و ابزار لذت کم و سرانجام قطع گردیدند و روز به روز از تعداد ساکنین بهشت کم شد تا سرانجام فقط یک نفر باقی ماند...
وقتی که او تنها شد،بارش را برداشت و قصد خروج نمود...نگهبانان در بهشت به حاکم خبر دادند که تنها ساکن آن سرزمین،قصد جهنم دارد...حاکم نزد او آمد و با تعجب پرسید:اینجا بهشت است،تو می‌خواهی به جهنم بروی؟...او پاسخ داد:اینجا فرقی با جهنم ندارد؛به جهنم می‌روم،بلکه دیگر منت بهشت بر سرم نباشد...!

 

  نظرات ()
حرف 967 نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/٥/٤

هر گاه نقطه‌ای را مقصد بدانی،آخرین مقصدت خواهد بود...


 

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »