در این سلطه نظام بانکی،فقط به بانک خون مقروض نیستیم...
کاش در حمام فین بودم و زخمهای امیر را بخیه میزدم...آنگاه،شاید حال و روزمان اینگونه نبود...کاش...شاید...
سالها چشم به جاده دوخت...ماشینها آمدند و رفتند؛ولی ماشینی که انتظارش را میکشید،نیامد...
1-عشق بزرگ است،اما عاشق را کوچک میکند...
2-هر چه عاشق کوچکتر شود،معشوق بزرگتر میشود...
مرا اینجا نیز میتوانید بخوانید...
تو مرا نفرین میکنی،من او را نفرین میکنم و او دیگری را نفرین میکند...همین سلسله نفرینی باعث بیاثر ماندن نفرینهایمان میگردد...
با نام و یاد خدا
به نام خدای قلم که نان روح است...ده روز از فیلتر شدن وبلاگ دکترکوچولو میگذرد،بدون اینکه دلیل واضحی برای آن بیابم یا بشنوم...و دیگر حتی دسترسی خودم هم به آن امکانپذیر نمیباشد...این بار اولی نیست که وبلاگ روزانهنویسی من فیلتر میشود،اما این بار حتی نوشتههای من را از من گرفتهاند...این،از آتش گرفتن خانه نیز بدتر است،کشتن فرزند است...
من پدر هستم،یکی از فعالترین بلاگرهای قدیمی دنیای وبلاگ،عضو باشگاه فنز،دبیر و داور چند جشنواره وبلاگی و کارنامه کاری و اخلاقی من در دنیای وبلاگ کاملا مشخص است...تاکنون سعی کردهام تمام خطوط قرمز و حریم اخلاقی را رعایت نمایم...شغل من هم مشخص است و هرگز هم نمیتوانم جنسش را عوض نمایم،خاطراتش نیز واقعی است و با دقت و رعایت محدودیتها خاطراتش را مینویسم...
مدیریت پرژینبلاگ شخصا تماس گرفتند و قول پیگیری دادند،اما تاکنون نتیجهای حاصل نیامده است...من همینجا اعلام میکنم،اگر این مشکل حل نشود،من،منی که بیشترین علاقه و وفاداری را به پرژینبلاگ داشتهام،نمنم،عزیزترین فرزندم را از اینجا به جایی که امنیت بیشتری دارد،خواهم برد و در این ماجرا،من کسی نخواهم بود که ضرر خواهد کرد...
در عجبم از خدایی که میبیند و میپوشاند و مردمی که نمیبینند و فریاد میزنند...
والسلام...
وقتی دلت گرفته است،پیش یک سنگ صبور درد و دل میکنی...اما...اما وقتی خودت سنگ صبور خودت باشی؛درد و دل کردن،دردهای دل را دو برابر مینماید...
آزاد بود...
هر جا که دلش میخواست،میرفت و هر کاری که دلش میخواست،انجام میداد...در طبیعت زندگی میکرد ولی خوشحال و راضی نبود؛دلش میخواست سرپناهی داشته باشد تا بتواند از باد و باران و گرمای روز و سرمای شب در امان باشد...
تصمیمش را گرفت...مصالح لازم را جمع کرد و شروع به ساختن یک سرپناه نمود...چهار دیوار ساخت و در نهایت سقفی بر روی آنها برپا کرد...با لذت به ساخته خودش نگریست؛ناگهان از شدت ناراحتی بر زمین افتاد...تمام محیط پیرامونش دیوار و سقف بود و هیچ در و روزنی نساخته بود؛خودش را محصور کرده بود...
دیگر آزاد نبود...
سطح شعور و آگاهی،با میزان باور و تاثیرپذیری از رسانه نسبت عکس دارد...
جمع محدودی در سرزمینی به نام بهشت زندگی میکردند...زن و مرد عریان،در کنار هم،با شادمانی و رضایت،غرق در نعمت و فراوانی و لذت میزیستند...همه چیز آزاد بود و هر نعمتی به وفور پیدا میشد...
ایام گذشت تا روزی خبر رسید حاکم سرزمین عوض شده است...حاکم جدید اعتقاد داشت که لذت سرچشمه گناه است و گناه در بهشت جایی ندارد،او همچنین گفته بود که اسراف از بزرگترین گناهان است و باید برچیده شود...او اعلام کرد که هر کس اعتراض یا سرپیچی نماید،به جهنم خواهد رفت...به تدریج تمام نعمتها و ابزار لذت کم و سرانجام قطع گردیدند و روز به روز از تعداد ساکنین بهشت کم شد تا سرانجام فقط یک نفر باقی ماند...
وقتی که او تنها شد،بارش را برداشت و قصد خروج نمود...نگهبانان در بهشت به حاکم خبر دادند که تنها ساکن آن سرزمین،قصد جهنم دارد...حاکم نزد او آمد و با تعجب پرسید:اینجا بهشت است،تو میخواهی به جهنم بروی؟...او پاسخ داد:اینجا فرقی با جهنم ندارد؛به جهنم میروم،بلکه دیگر منت بهشت بر سرم نباشد...!