صبح زود از خواب بیدار می‌شوم...کمی در اتاق قدم می‌زنم تا هوشیاری‌ام کامل شود...نور آفتاب اتاق را کمی روشن کرده است...وسایلم را در کیفی جمع می‌کنم و از خانه بیرون می‌روم...نیم‌ساعت رانندگی می‌کنم...در طول راه همراه با آهنگهای ماشین فریاد می‌زنم...وقتی به دریا می‌رسم،گوشه دنجی پیدا می‌کنم و پیاده می‌شوم،هر چند آن زمان روز کسی در ساحل نیست...با کیفم به سوی دریا می‌روم...پتک کوچکی را از کیف در می‌آورم...به موجهای خروشان دریا می‌نگرم...در قسمتی از ساحل چند تکه سنگ می‌بینم که گهگاهی از زیر آب بیرون می‌آیند و آب آنها را احاطه کرده است...به آنجا می‌روم و کفشم را در می‌آورم و پاچه شلوارم را بالا می‌زنم و پتک بر دست به داخل آب می‌روم...به موج آب،به تکه سنگ‌ها و به افق دوردست خیره می‌شوم...در حقیقت به هیچ‌کدامشان نگاه نمی‌کنم،به تصاویری که در ذهنم رژه می‌روند؛نگاه می‌کنم...خشم در وجودم زبانه می‌کشد...بر خودم فشار می‌آورم تا کنترل کنم و از درد اشک بر چشمانم می‌آید...کم‌کم موضوعات و آدمها بر روی تخته‌سنگ‌ها قرار می‌گیرند...پتک را دیوانه‌وار بر روی موجها و تخته‌سنگ‌ها می‌کوبم و فریاد می‌زنم و اشکم را با قطرات آب می‌شویم...خشمم آرام نمی‌گیرد...