۲۲ بهمن؛روز تولد من؛روز آزادی ما؛روز نجات ميهن.

امروز تولد من می باشد.من در ۲۲ بهمن ماه سال ۱۳۵۹ يه جايی ؛کيلومترها دور از اينجا به دنيا اومده ام....روزی که برام با تمام روزهای ديگه سال فرق داره...يه حس خاصی بهم دست می ده!راستی خيلی حال می ده که يه ملت روز تولد منو جشن می گيرن؛نه؟!!!

۲۳ سالگی من هم تمام شد...کلا از زندگی خودم راضيم...ديشب به طور سريع زندگيمو مرور کردم....تجربيات زيادی رو کسب کردم که اميدوارم بتونم بخوبی ازشون  استفاده کنم...پس پيش به سوی ۲۴ سالگی...يهههههههههههو!

راستی کادوی تولد من يادتون نره!

------------------------------------------------------------------------------

مطلب قبلی من صدمين پست وبلاگم بود...۱۰ارديبهشت امسال اولين مطلبم رو پست کردم....يه ۴-۵ ماهی اين فکر تو ذهنم بود که يه وبلاگ درست کنم تا اينکه بالاخره اين فکر جدی شد و نم نم  به وجود اومد...اسم نم نم همينجوری و ناگهانی اومد تو ذهنم؛يه اسم کوتاه و ساده بود که به نظرم خيلی خوش آهنگ و صميمی اومد و باهاش احساس راحتی می کردم....می خواستم وبلاگی باشه که حرفهاش؛مطالبش؛شعرهاش؛داستانهاش و .....آروم آروم و نم نم روی ذهن و قلب شما بشينه و فراموش نشه و موندگار بمونه؛اميدوارم که چنين شده باشه....

تو اين صد پست باهاتون يه عالمه حرف زدم؛غر زدم؛خنديدم؛گريه کردم؛شعر نوشتم؛آهنگ نوشتم؛درد و دل کردم؛داستان نوشتم...چه طنز و چه جدی و چه درام...می خواستم علاوه بر سلام و عليک و حرفهای روزمره چيزی هم وجود داشته باشه که لذت ببرين يا استفاده ای برده باشيد...برای همين گاهی هم داستان نوشتم..هر چند می دونم که خيلی از استانداردهای يک داستان فاصله داشته اند...بعضی از داستانهام چند قسمتی بود مثل داوود يا مادر مزاحم و بعضی ها هم يک قسمتی؛خواه کوتاه مثل ايدز يا فکر و سيگار و خواه بلند مثل راننده تاکسی يا چند صحنه....چند تايی هم طنز نوشتم مثل سندرمهای امتحان و يا نطق پيش از دستور يا فوتبال يا دنيای وارونه...گاهی هم مطلبی جدی مثل هک و يا يلدا...يه جاهايی تو خماری گذاشتمتون(اعتراف!) و يه جاهايی هم برعکسش اعتراف (اعتراف۲)کردم...هر کدوم از مطالبم با يه حال و هوا و روحيه خاصی نوشته و پست شده...با چه شور و شوقی تک تک نظرات و کامنتهای شما رو دنبال کردم...و بين اين نظرات دوستان خوبی رو پيدا کردم که نمونه بارزش همين اخوی گرامی و عزيز من هستش...تو اولين پستی که فرستاده بودم گفته بودم که می خوام شما رو با دنيای خودم آشنا کنم؛نمی دونم تو اين کار موفق شدم يا نه؛دلم می خواد بدونم تو اين مدت چه برداشتی از من داشته ايد و چه نظری نسبت به من پيدا کرده ايد؟....

خب؛از اين به بعد؛مطالب کوتاهم چه در قالب داستان و يا جملات کوتاه با عنوان حرف؛رو خواهم نوشت که قول می دم خيلی سريع آپديت کنم....پس از اين به بعد بيشتر سر بزنين......خب ديگه چيزی نمونده که بگم؛تا ببينیم چی می شه!

نکته:پست قبلی منو جدی نگيرين....يه جرقه بود که زده شد و زود خاموشش کردم...خيلی دلم نمی خواد وارد عالم سياست بشم؛فقط يه چيزی بگم:من رای نمی دم؛شما چطور؟