من یک نفر را می شناسم که پرواز می کند.او روی همین زمین راه می رود و توی همین آسمان پر می زند.او شبی خواب دیده که بال دارد و وقتی که بیدار می شود بالهایش را با خود به بیداری می آورد.این چیزی است که او همیشه می گوید.اما هیچ کس حرفهایش را باور نمی کند.
من اما حرفش را باور می کنم.زیرا خدا هم همین را به من گفته است.یک روز از خدا پرسیدم.دوستم بالهایش را از کجا آورده است؟
خدا گفت:من هر شب تکه ای رویا توی خواب شما می گذارم.اما بیدار می شوید و رویایتان را همان جا؛جا می گذارید.
برای این است که زندگی زیبا نیست.کاش رویایتان را با خود به بیداری می آوردید تا جهان زیبا شود.
بین شما و رویاهاتان دیواری بلند است.این دیوار را بردارید تا خواب و بیداری تان در هم بیامیزد.بگذارید بیداری تان؛رویایی با شکوه باشد و خوابتان یک بیداری ناب.
خدا گفت:اگر رد رویاهایتان را بگیرید به من می رسید و من شنیدم که فرشته ای زیر لب می گفت:زندگی تعبیر رویای خداوند است.آی آدمها!رویای خدا را آشفته نکنید.
به اميد ديدار!