امروز دوم خرداد است...بلی دوم خرداد...سالگرد يه روز تاريخی.....اول نامه ای که پارسال به آقای خاتمی نوشتم رو بخونيد بعد در ادامه يه کم حرف می زنم:

امروز دوم خرداد است.یاد 6 سال پیش افتادم.دوم خرداد 1376.سال دوم دبیرستان بودم.یادمه با شور و حال و انرژی از آقای خاتمی دفاع می کردم.سعی می کردم به هر کسی که می رسیدم یه جوری مخشو بخورم و وادارش کنم که به ایشان رأی دهد.شایعات زیاد بود.........

 *****

يه سال ديگه هم گذشت...شد ۷ سال...هنوز عکس آقای خاتمی تو اتاقم هست....چقدر تو اون عکس جوون و خندونه....هنوز اون صبحی که من و مادرم رفتيم و رای داديم به روشنی يادم می ياد....هنوز اون اخبار صبح روز بعدش که گفت خاتمی بيست میليون رو يادمه....حيف..حيف...صد افسوس.....نشد چيزی که می بايست بشه....نشد چيزی که سيد ما می خواست بشه...نمی دونم تقصير کيه....بايد سالها بگذره....بايد تاريخ قضاوت کنه...ولی من همچنان اين سيد دوست داشتنی رو دوست دارم.....عاشق خنده ها و حرفهاشم.....چون ياد آور روزگار اميد من بود...اميد به روزهای بهتر...اميد به آزادی.....آرزوی زندگی بهتر.....

می تونم يه زمانی به بچه ام بگم من هم به آقای خاتمی رای دادم...من هم همدوش او بودم...من هم موافق او بودم.....من هم به دشمنانش فحش دادم؛بد و بيراه گفتم؛لعنت کردم.....بهش پشت نکردم...يک طرفه به قضاوت نرفتم و محکومش نکردم....هر چند آن اميد ها از بين رفته...آن آرزو ها خاموش شده...پر پر شده...آرزوهای برباد رفته!!!!

****

خونه اين خونه ويرون/واسه من هزار تا خاطره داره

خونه اين خونه تاريک/چه روزايی رو به يادم می ياره

اون روزا يادم نمی ره/ديوار خونه پر از پنجره بود

تا افق همسايه من/دريا بود؛ ستاره بود؛ منظره بود

خونه خونه جای بازی/برای آفتاب و آب بود

پر نور واسه بيداری/پر سايه واسه خواب بود

پدرم می گفت قديما/کينه هامونو دور انداخته بوديم

توی برف و باد و بارون/خونه رو با قلبهامون ساخته بوديم

خونه عشق مادرم بود........

***

صحنه ای که امروز تو بيمارستان ديدم دلم رو شکوند...مادری که بچه هاش آورده بودنش بيمارستان و رفته بودند....هيچيش هم نبود...خوب بود؛ولی دنبالش نمی اومدند...خيلی محترمانه بيرونش کرده بودند....

نکته:قرار بود من روزی دوبار آپديت کنم؛وقتی پرشين بلاگ قاط می زنه چه کاری از دست من بر می ياد؟!!!