از اين به بعد گاهی داستان و يا مطالبی غير از حرف خواهم آورد...اين داستان کوتاه رو دی ماه نوشتم و حالا می يارمش:

سلام پسرم...چی شده خيلی سر حالی!

سلام پدر جون...آره خوشحالم!

خب چی شده؟

ام م...روم نمی شه آخه!

روت نمی شه؟وا....فکر می کردم علاوه بر اينکه پدرت هستم رفيقت هم هستم....

می دونم بابا جون...آخه می دونی چيه؟

نه چيه؟.....

بالاخره تونستم دختر مورد علاقه ام رو راضی کنم باهام ازدواج کنه!.....

دختر مورد علاقه ات؟!!!...تا حالا چيزی در موردش نگفته بودی....

می دونم؛آخه روم نمی شد....

حالا کی هست؟....

دختر همسايه بغلی مون....

ااااه!!!!....

(عجب قضيه؛پدر رو به فکر فرو برد...آخه اون هم می خواست به پسرش بگه که می خواد با همين دختر همسايه بغلی ازدواج کنه.....)

پدر جون چی شده؛رفتی تو فکر؟

هيچی......!

و فردا غروب پدر و پسر رفتند خونه همسايه بغلی....جهت خواستگاری از دخترشون.........داماد کی بود؟