همانطور که می دانيد مشکلی بين نم نم و توسن به وجود آمد.....آقا الياس جوابيه يا دفاعيه ای در وبلاگشان نوشتند...از بنده خواستند دفاعيه شان را در نم نم هم بياورم که اين درخواست برایم بسيار تعجب انگيز است؛مگر اينجا نشريه يا روزنامه است که جوابيه ديگران را چاپ کنم؟.. من فضای اضافی برای مطالب ديگران ندارم ...به هر حال هر کسی خواست برود و دفاعيه ايشان را بخواند.....ايشان در اين دفاعيه با مظلوم نمايی و التقاط سعی در منحرف نمودن ديگران از اصل ماجرا نمودند و در حقيقت دفاعی هم از خودشان نکردند؛چون دفاعی نمی توانستند انجام دهند؛بگذريم....امروز می خوام خيلی چيزها رو روشن کنم تا اينکه الياس خان نفرمايند:(با توجه به سابقه طولانی دیکتاتوری و ... در ایران ؛دمکراسی را تو ایران کاشتن ،یونجه هم در نیومد" ...بله متاسفانه ما هنوز جنبه این گونه مسایل و بحث ها را نداریم ... شایدم اشکال از منه که شعور خواننده هام را بالا فرض کردم .!)........

******

فکر می کنم ماه اسفند بود که وبلاگی به نام توسن به وجود اومد...یادمه که یه داستان نوشته بود...داستانی چند قسمتی....و نظر من رو خواسته بود....از اینجا آشنایی ما با وبلاگ ایشون آغاز شد که تا به حال ادامه داشته....

یادمه که درست آخرین روزی بود قبل از عید که  تهران بودم و نوشتم که می خوام برم شمال؛ ایشون هم  تو کامنتها برام نوشتن که می خوای بری فلان شهر؟...و من کلی تعجب کردم...ازش پرسیدم جوابی نداد،من هم به روش نیاوردم ولی کم کم چیزهای دیگری هم پیش اومد که شک من رو بیشتر کرد...بعد هم که دید من و چند نفر دیگه هم بهش لینک داده اند، درخواست آموزش لینک رو نمودند و هی هم به بنده اعلام می کردند که من به شما میل زدم چرا جواب میلم رو نمی دی در حالی که چنین میلی زده نشده بود و فقط توهمی از جانب ایشان بود!

از همان اول هم احساس می کردم ایشان هم خیلی وقته با نم نم آشنا هستند و هم اینکه با خود بنده بسیار آشنا هستند و اطلاعات کاملی از بنده دارند،یواش یواش به تمام وبلاگهایی که نویسندگانش پزشکی بهشتی می خونند سر زدند و ارتباط بين آنهابرقرار شد...و چقدر جالبه که ایشان علاقه زیادی به وبلاگهای ما دارد...می توانید صحت ادعایم را با سر زدن به لینکدونی توسن بررسی فرمایید...

کم کم آقا الياس فهمید که من و چند نفر دیگر به ایشان مشکوکیم در نتیجه سعی در رد گم کردن نمود و اون قضیه انصراف از رشته ای غیر از پزشکی در دانشگاه بهشتی را مطرح نمودند....باید بگم خیلی قشنگ و ماهرانه این موضوع را مطرح کردند ولی کسی نبود بگه که مگه می شه آدم 7 ماه دانشگاه نره بعد تو ماه اردیبهشت بیاد دانشگاه انصراف بده؟....حالا این بماند ولی جالبیش تناقضات بعدی بود که خیال می کرد خوانندگانش حواسشان پرت است...و خیلی جالبه که ایشان شعورخوانندگانش رابسیار بالا حساب می نمایند!..تناقضات ایشان در بیان این مطالب  اينگونه بود که می فرمودند امتحان دارند..درس دارند..و از این حرفها...کسی که انصراف داده چگونه 26 اردیبهشت امتحان داشته؟(تاریخ این امتحان هم بسیار جالب است!)

در نتیجه الیاس خان عوض اینکه شک را برطرف کند کاملا بر شک من افزودند.....تا وقتی که ایشان شروع به معرفی وبلاگها نمودند....خب در مورد بعضی ها مثل مرجان عزیز چیز زیادی نگفتند..حق هم داشتند چون ایشان که ورودی 75 بودند و از دانشگاه هم رفته اند کسب اطلاعات شخصی از ایشان سخت است،همه هم که مثل من با لئو دوست نیستند..در نتیجه چیز خاصی از ایشان ننوشتند....غیر از آرزو هم هیچ وبلاگی غیر از بهشتی ها معرفی نشد.....در مورد من هم علی رغم چیزهایی که می دانستند چیزی ننوشتند ....اما....در مورد آرزو و آذرخش نتوانستند خود را کنترل کنند....اینکه اسم آذرخش را بدانند بنده را یاد یه چیزی انداختند...یاد یکی از روزهای گرم در اواخر تابستان پارسال....تحلیل ایشان در مورد دانشگاه آرزو از جانب کسی که پزشکی نمی خواندو چیزی از پزشکی نمی داند و مدام بر این موضوع تاکید می کند جالب است....

شیوه برخورد ایشان با وبلاگهای دیگران تهاجمی است...کامنتهایی که برای دیگران می گذارند و برخوردی که با مطالب آذرخش و آرزو داشته اند گویای این مطلب است....

به نظر شما خواننده عزیز،اینکه یک دانشجوی غیر پزشکی به موضوع امتحان رزیدنتی حساس باشد و توجه نشان دهد غیر عادی نیست؟....

من فقط یه سوال دارم:چگونه عصر روزی که من انتخاب بخش بیمارستان داشتم برای من کامنت گذاشتید که:زنان امام حسین دیگه؟نباید سخت باشه عین جراحی امام حسین.....این درست بوده،تو قرعه کشی من زنان امام حسین افتادم،اما 20 دقیقه بعدش بخش رو عوض کردم....چگونگی اطلاع شما از این موضوع و عدم اطلاع شما از تعویض بخشم بسیار بسیار جالب و عجیب است....بعد وقتی که از تریپ اطلاعاتی اومدن می گویم اظهار بی اطلاعی می نمایید.....

و اما.....

یه موضوعی بود که مدتها فکر من رو در مورد تقابل دموکراسی و فرهنگ شیعه به خودش مشغول نگه داشته بود....با خیلی ها در این مورد صحبت کرده بودم....تا اینکه به صورت یک جمله تو نم نم نوشتمش....عکس العملها متفاوت بود...هر چند اکثریت با من موافق بودند،اما دو سه نفری حتی تا پای تکفیر ما هم جلو رفتند!!!..بگذریم...تا اینکه بعد دو هفته آقا الیاس که مطلبی برای نوشتن نداشتند(و من دوباره بر این موضوع تاکید می کنم،چون سابقه الهام گرفتن از وبلاگهای دیگر را هم دارند،وبلاگی که بیش از 20 پست مطلب ندارد و کلا فقط حدود 10 تا از این 20 مطلب سوژه اش و یا خود مطلبش از خودشان است،مشخص است که زیاد مطلب برای نوشتن ندارند)چشمشان به مطلب بنده افتاد و بالای منبر رفتند و به قصد نقد مطلب من چیزهایی فرمودند که نه تنها من،خوانندگان دیگر وبلاگشان و حتی خودشان هم نفهمیدند چه چیزی گفتند و هدف از نوشتنشان چه بوده است...من که واقعا نقدی بر مطلبم ندیدم و نفهمیدم ایشان موافق هستند یا مخالف....اصلا نفهمیدم برای چه این مطلب را نوشته اند...در پست بعدی وقتی از جانب من تحت فشار قرار گرفتند و دیدند که من ول کن ماجرا نیستم گفتند که دقیق حرف من رو نفهمیدند و تقاضای توضیح بیشتری از جانب من شدند و اعلام کردند که حرفی که در پست قبلی زدند نظر خودشان نبوده و نظر نظام فعلی ماست(هر چند دلیلی بر این گفته شان ارایه نکردند) و از این جور حرفها که باز هم نتوانستند جمع و جور کنند و سپس در نهایت مطلب آخرشان را نوشتند که بلافاصله بعد از نوشتن آن زود پشیمان شدند و حذفش کردند اما خوشبختانه به علت خراب بودن سیستم پرشین بلاگ این مطلب از صفحه وبلاگ پاک نشد و بنده مطالب توهین آمیز و تهاجمی ایشان را دیدم و به این نتیجه رسیدم که هر چه خویشتنداری کنم و به روی خودم نیاورم موجب جری شدن و سوءاستفاده ایشان می گردد که این دیگر برایم قابل تحمل نبود و در نم نم به این موضوع اعتراض کردم که از جانب ایشان به بی جنبگی و عدم اطلاع از دموکراسی و پایین بودن سطح شعور متهم گردیدم و قس علیهذا....پس به طوری که می بینید از 20 پستی که وبلاگ ایشان دارد فقط 4 مطلب آخرش متعلق به من و نوشته من می باشد!

قبل از اینکه از مطلبی که خودم نوشته بودم دفاع کنم یه چیزی برام جالبه و اون هم اینه که ایشان با چه سابقه نوشتنی و چه اعتماد به نفسی به وبلاگهای دیگر پیشنهاد می دهد،ایراد می گیرد،نصیحت می کند،در حالیکه خودشان هم نمی دانند وبلاگشان چه سبکی دارد،چه هدفی دارد،چه رویه ای دارد و یا چه محتوایی دارد،آدم باید اول ضعفهای خودش رو درست کند بعد به دیگران بپردازد....

در ضمن ايشان پيشنهادی دادند که بنده نيز با آن موافقم؛اين مشکل بايد در جلسه ای رو در رو و مستقيم با حضور شخصی ثالث حل گردد پس من منتظر برگزاری اين جلسه می باشم!

و اما.....ایشان در نقد مطلب من بحث مقبولیت و حقانیت را پیش کشیدند که به نظر من چیزی در حد قیاس مع الفارق می باشد.... به نظر من بحث حقانيت و مقبوليت به هيچ وجه ربطی ندارد...کسی که حقانيت دارد؛از ديد ما بندگان خدا بر حق است....وگرنه از ديد الهی و خدايی که اون بالاست به بنده خدا ربطی ندارد و اصلا خداوند بزرگ نظر بنده اش را نمی خواهد.....اگر کسی از ديد عموم بر حق است؛يعنی ديگران و در حقيقت اکثريت او را بر حق می دانند؛پس مورد مقبوليت اکثريت جامعه قرار دارد...و اگر از ديد افراد اندکی از جامعه بر حق است(هر چند ممکن است از جانب خدا بر حق باشد؛که البته خداوند به بندگانش نمی گويد چه کسی بر حق است؛يعنی تا جايی که می دانم با بندگانش صحبت نمی کند!) پس مورد مقبوليت اکثريت نمی باشد يعنی مقبوليت عامه ندارد..و اين يعنی دموکراسی..يعنی مقبوليت عامه..و مقبوليت نيز از برحق بودن افراد از ديد عامه حاصل می گردد.....در حاليکه ما هم ادعای دموکراسی داريم و هم اين دو عزيز بزرگوار را بر حق می دانيم(از ديد من نيز بر حق هستند)؛در حاليکه اين دو مقبول زمان خويش نبودند...و اين يعنی تناقض دموکراسی با شيعه.....يعنی با توجه به تعليمات مذهب شيعه؛دموکراسی به گروه خونی ما نمی خوردوگرنه باورهايمان زير سوال می رود....

لطفا بنده را تکفير نکنيد چرا که مطمئن باشيد من بين مذهب و دموکراسی؛مذهب را انتخاب خواهم کرد....اما دلم می خواهد بين اين دو تناقضی وجود نداشته باشد.....والسلام!