اول از همه بگم که من از لئو عزيز برای نوشتن اين مطلب اجازه گرفته ام!

چند وقت پيش بود که لئو تو وبلاگش در مورد لویی هفدهم مطلبی نوشته بود که ذوق زده شدم....انقلاب فرانسه موضوع مورد علاقه من هست...بيشترين کتابی که خونده ام در اين مورد می باشد....تا حالا تو اين وبلاگ  در اين مورد چيزی ننوشته بودم(تو وبلاگ سياسی ام نوشته بودم)....ولی اين مطلب لئو جرقه ای شد تا از اين به بعد گاهی در پيرامون انقلاب فرانسه براتون بنويسم..البته سعی می کنم براتون خسته کننده نباشه.....

امروز هم با لويی هفدهم شروع می کنم.....فکر کنم تو دنيا يکی از اصيل ترين آدمهای تاريخ لويی هفدهم بود.....چرا که (اگه قبول کنيم لويی چهاردهم پسر لويی سيزدهم بود٬و در اين مورد بعدا خواهم نوشت)از جانب پدر تا ۱۷ نسل پادشاه بودند و از جانب مادر (ماری آنتوانت)تا ۶۶ نسل!....اما اين اصالت هرگز موجب خوشبختی اش نشد.....من هر بار که سرگذشت اين کودک رو می خونم گريه می کنم.....بلايی که سر اين کودک آمد به هيچ وجه به خاطر خودش نبود...به خاطر وليعهد بودن و در حقيقت اصيل بودنش بود.....

مردم فرانسه با انقلابی که انجام دادند تمام شالوده مملکتشان را عوض کردند....يک شبه؛ دادگاههای انقلابی٬مجلس ملی و کميته های انقلابی (کمون) را تشکيل دادند....ملت خشمگين با کمک اين نهاد ها تمام خشمها٬بغضها٬حقارتها و عقده ای خودشان را خالی کردند و طبق معمول خشک و تر با هم سوختند.....

بعد از اينکه پاريس٬شهری انقلابی شد٬انقلابيون از پادشاه خواستند که فاصله خويش با ملت را کم کند و از ورسای به پاريس بيايد٬پادشاه نيز برای اينکه خشم انقلابيون زياد نشود درخواستشان را پذيرفت و به عمارت لوکزامبورگ در پاريس رفت...اما به هر حال احساس راحتی و از آن بالا تر امنيت نمی کرد....ديگر آن شخصيت آسمانی محسوب نمی شد و بالطبع احترام لازمه در مورد او رعايت نمی شد...حقوق سلطنتی او کاهش يافته بود..همه و همه دست به دست هم دادند تا پادشاه فرار ناموفقی را انجام دهد...بعد از فرار ناموفق او بود که سراشيبی سلطنت او آغاز شد...کمتر از يک سال بعد٬کاخ سلطنتی اشغال شد و خانواده سلطنتی در برج مخوفی به نام تامپل زندانی شدند...انقلابيون از خشمی که به خانواده سلطنتی داشتند ؛به آنها لقب بی ادبانه ای داده بودند((کاپه))....بلی و به لويی هفدهم کاپه کوچولو می گفتند...تا زمانی که پدر زنده بود چندان به اين کودک بد نمی گذشت تا اينکه به صورت ناعادلانه لويی شانزدهم توسط گيوتين اعدام شد(در اين مورد بعدا خواهم نوشت)....بعد از مرگ پدر٬لويی هفدهم از مادرش جدا و از طرف کمون به کفاشی به نام سيمون پاره دوز سپرده شد....البته محل نگهداری او همان برج تمپل بود....سيمون زندگی را بر لويی تبديل به جهنم کرد....او را وادار به از بر کردن سرود های انقلابی و شعرهای خيابانی می کرد که در آنها به پدر و مادرش توهين می شد....هر بار که از اين کار سر باز می زد چنان تنبيه می شد که همواره دستها و پاها و بدنش متورم بود..برای همين گاهی بازديدکنندگان فکر می کردند که بر لويی خوش می گذرد و او چاق شده است!...در حالی که از شدت کتکها بدنش متورم می شد...و البته اين نشان دهنده اين است که لويی علی رغم کودکی خيلی به خواست سيمون وقعی نمی گذاشت....دادگاه ماری آنتوانت نزديک بود و انقلابيون در پی جمع آوری مدرک بر عليه او بودند....در اين هنگام سيمون پروژه وحشتناکی را در دست گرفت که تا ابد انقلابيون فرانسه و برگزار کنندگاه دادگاه ماری آنتوانت را ننگين کرد:

روز دادگاه ماری آنتوانت٬يک شاهد ويژه وجود داشت...بلی لويی کوچک از جمله شاهدين بر عليه مادرش بود....او در آن روز درحالی که  رنگ پريده به نظر می رسيد و به سختی راه می رفت و می لنگيد وبا دشواری حرف می زد.....شهادت داد که محبت مادرش به او خالصانه و عادی نبوده و همواره مادرش به او نظر سوئی داشته و او را وادار به کارهای خلاف اخلاقی می نموده.....اين کار توسط سيمون انجام شده بود.....من نمی دانم که چگونه دادگاه اين جملات را پذيرفت..اما چيزی که مکتوب می باشد اين است که اين مورد از بزرگترين گناهان ماری آنتوانت محسوب گرديد و موجب صدور حکم اعدام اين زن گرديد....

بعد از مرگ مادر هم انقلابيون دست از سر اين کودک برنداشتند...اينقدر شکنجه اش کردند..اينقدر بی غذايی کشيد....و در جاهای بد نگهداری شد که در سال ۱۷۹۵(يعنی يکسال بعد از انقلاب)در سن ۱۰ سالگی درگذشت ودر حقيقت راحت شد!

***

يه مطلب هم تو پرانتز بگم:زن دوم ناپلئون بناپارت٬ماری لوييز ٬خواهر زاده ماری آنتوانت بود٬وقتی برای اولين بار ماری لوييز به کاخ لوکزامبورگ آمد و ملت به احترامش سر خم نمودند٬نديمه اش به او گفت:اين ملتی که به احترام تو سر خم نموده اند٬همانی هستند که  ۲۰ سال پيش خاله ات را مجبور به خم کردن سرش نمودند و سپس قطعش کردند!