يه اسکناس پنجاه تومانی هستم...سنم خيلی زياده...اون موقع که در اومدم ارزشم خيلی بيشتر بود...چه چيزهايی که با من خريداری نشد...چه دلهايی که با دادن من شاد نشد...گاهی به صاحبم دل می بستم ولی اين دلبستگی يکطرفه بود و تا چيزی توجهش رو جلب می کرد و می خواستتش منو با اون عوض می کرد...شما آدمها احساس ندارين...نمی دونين عشق يعنی چه...بگذريم...لحظات خوش من زياد نبودند...فقط زمانهايی که با پنجاه تومانيهای ديگه٬پيش هم بوديم و زبون هم رو می فهميديم٬شاد بودم...به تدريج از رنگ و رو افتادم...مچاله می شدم...تا٬می شدم...خيس می شدم...کسی ديگه منو پيش خودش نگه نمی داشت...ارزشم هم توی بازار کم شده بود...چون کهنه شده بودم٬هر کسی می خواست منو به يکی ديگه قالب کنه و از شر من راحت بشه...همش بين راننده تاکسيها و مشتريانشون دست به دست می شدم...تا اينکه افتادم دست يه پسر کوچولو...اون منو توی يه زندون گلی که شماها بهش می گين قلک٬انداخت تا پولهاشو جمع کنه...الآن چند ساله که اين تو زندونی شده ام٬رنگ آفتاب رو هم نديدم...هم سلوليهام٬هم تکراری شده اند...فکر کنم حالا حالا ها اينجا بمونم چون هنوز اين زندون پر نشده...نمی دونم هنوز تو بازار اعتبار دارم يا نه؟...حتما اسکناسهای جديدی به بازار اومده اند و جای ماها رو پر کرده اند...يکی به دادم برسه...دلم برای بيرون تنگ شده...مردم از دلتنگی!....

...يادش بخير چهار سال پيش که سوژه نوشتن اين موضوع به ذهنم اومد ولی ننوشتمش!...