امروز يه کم می خوام از قالب هميشگی بيام بيرون....کمی با هم بچتيم!

اول اينکه غير منظم بودن اين وبلاگ در دو هفته اخير٬ را به حساب تنبلی من نگذاريد....يه چند تا کار داشتم که چند روزی رو کلا نتونستم آن لاين بشم..هم شما استراحت کردين و هم من....حال و ضد حال هفته پيش هم به علت به مسافرت رفتن دکتر جرج نوشته نشد که شرمندگی اش برای من موند...ان شالله اين هفته جبران می کنند!

پاندا اون دفعه گفته بود که عمرا ديگه شلم ببازه...جهت تنوير افکار عمومی بگم که هفته پيش ايشان دوباره باختند(بدجوری!) با اينکه يارشان را هم عوض کرده بودند!(جون من بيا اين شلم رو بی خيال شو عزيز دل برادر و به آغوش اسلام بازگرد!)

در اين يک سال و اندی که از نوشتن نم نم می گذره٬يه دو سه باری  به دلايل مختلف نوشتن رو تعطيل کرده بودم....پارسال هم همين موقع نوشتن رو تعطيل کرده بودم...يادش بخير...يک ماه رفتم شمال...ای خدا يعنی می شه من باز هم رنگ تعطيلات رو به چشمم ببينم؟

مرداد ماه گرمی است...شبها زودتر از ۱ نمی شه خوابيد....صبحها بايد ۶ بيدار شد....سر ساعت ۸ بايد سر مورنينگ بيمارستان حاضر باشی وگرنه غيبت می خوری....بخش زنان هم باشی...نذارن چيزی رو ببينی و معاينه کنی(ما همان کسانی هستيم که قرار است محرم باشيم!)....يعنی بعد از مورنينگ رسما بيکار و علافی.....بعد از ظهر٬ تو گرما بايد از اين سر شهر بری ولنجک٬دانشگاه٬کلاس تئوری....ساعت ۵ برسی خونه و تازه نهار رو آماده کنی و بخوری....بعدش با اون همه خستگی و کلافگی درس سنگين و مهم!!!زنان رو بخونی...تعطيلاتی هم در کار نباشه.....خداوکيلی خودتون بگين از آدم چی می مونه؟

تازگيها زياد حوصله خوندن وبلاگها رو ندارم نمی دونم چرا....اگه دير دير به وبلاگها سر می زنم واقعا منو ببخشيد...قول می دم به همه سر بزنم....

از اين به بعد شايد گاه گاهی يه چند تا از مطالب قديمی ام رو دوباره بذارم اينجا...يه وقت فکر نکنين مطلب کم آوردم ها٬نه...ولی دلم برای بعضی هاشون تنگ شده!

خب٬يه فرصتی شد تا چند تا وبلاگ رو معرفی کنم...در حقيقت تریپ سفارش و اين جور صحبتهاست!:

اولين وبلاگ٬وبلاگ دوست خوبم دکتر کوچولو است...می بايست خيلی وقت پيش اون رو معرفی می کردم اما يادم رفت....تو اين وبلاگ خاطرات بيمارستان٬احساسات شخصی و آهنگهای موردعلاقه نويسنده يافت می شود...بگذريم که بعضی ها فکر کردند اين وبلاگ متعلق به بنده می باشد!!!!

وبلاگ دوم٬متعلق به يک غريب آشنا است که نزديک به يک سال است نويسنده اش را از روی مطالب وبلاگ ديگرش می شناسم....آرزوی عزيز وبلاگ خوبی به نام چرکنوشته دارد که داستانی زيبا  از يک سوتفاهم را به رشته تحرير در آورده است.

وبلاگ سوم کمی ترسناک است...وبلاگ جديدی است از جمعی مردگان از گور برگشته....همونطور که می دونين ارواح پنج شنبه شبها آزاد می شن...اين مردگان زنده نيز پنج شنبه ها وبلاگ می نويسند!

وبلاگ چهارم متعلق به مهدا می باشد...حرفهايم با تو ٬وبلاگی است که به تازگی افتخار آشنايی با اون رو پيدا کرده ام....دنيای دخترانه جالبی دارد.

وبلاگ پنجم متعلق به حميد عزيز می باشد...وبلاگ ادبی و حرفه ای بسيار موفقی می باشد که هزار بار ارزش خواندن را دارد.

وبلاگ ششم٬فکر کنم متعلق به يکی از همدانشکده ای های بنده می باشد....مطالب جدی بسيار زيبايی دارد....به خونه روياهام سر بزنيد.

می بينيد اين دانشکده ما چند تا وبلاگ نويس داره؟...حدود ۳۰ تا رو خودم می دونم....ولی متاسفانه همه خوب نيستند...بعضی ها وبلاگ رو محل تخليه عقده های شخصی می دانند متاسفانه٬که خوندنشون تا سه چهار روز باعث اعصاب خوردی و سردرد می شه!....چه خوب می شد همه از مرجان و لئو و شقايق ياد می گرفتند!

و اما حرفی دارم با سرور خودم پويا....آقا ما تا چشم باز کرديم(تو عالم وبلاگ نويسی)شما رو ديديم....با شما حال می کرديم....بارها شده بود که مطالبتون رو برای ديگران می خوندم...بارها خوندن مطالب زيبايت موهای تنم رو سيخ می کرد....کجا رفت اون خاطرات  يک گروه فشار٬ دارا و سارا ٬ مثلث عشق اعتراف انتقام ٬ داستان آشر ٬ من و تو و شما و ايشان ٬و خيلی داستانها و شعر های زيبای ديگه....نمی دونم چرا٬ولی از وقتی که دات کام شدی ديگه اون پويای سابق نيستی..ديگه از اون پويای سرحال٬انرژيک و با حوصله که عاشق نوشتن بود خبری نيست..کمی تنبلی رو بذار کنار...واقعا حيفه که ازاون همه استعداد استفاده نشه...من واقعا عاشق نوشته هاتم!

مژده به تمام همدانشکده ای های عزيز...نشريه همکلاسی(که هميشه می گم عين يه بچه برام عزيزه)بعد از يک سال و نيم به زودی چاپ می شود..اين دفعه می خوايم بترکونيم!

منتظر حال و ضدحال فردا باشيد!

همتون رو خيلی خيلی زياد دوست می دارم