(اين مطلب را با اين فرض بخونيد که می تونه واقعی باشه):

بفرماييد داخل اين اتاق...نگاه می کنه...روی در نوشته اتاق بازجويی...دم در چند تا دمپايی هستش....با دستش به اونها اشاره می کنه...بلی٬بايد بدون کفش بريد تو٬می تونين اين دمپايی‌ها رو بپوشين...برين تو و منتظر بمونين...کفشها رو در می آره٬يکی از دمپايی ها رو پاش می کنه و می ره تو....يه اتاق نيمه تاريک٬يه ميز اون وسط هست که يه چراغ مطالعه روشن‌٬روشه...مطمئنه که رنگ صورتش مثل گچ سفيد شده...از اضطراب شکمش درد اومده...می شينه روی صندلی...اينقدر افکارش پريشونه که نمی تونه روی چيزی تمرکز کنه...به دستاش نگاه می کنه٬علاوه بر اينکه سرد شده تمام عضلات کف دستش می‌پره٬به طور عصبی خنده اش می‌گيره...تعجب می کنه٬تا حالا هيچ وقت اينجوری نشده بود....ای ديوونه...واقعا ديوونه و بدبختی تو...کاری کردی که درست تو ايام‌امتحانات‌پايان‌ترم بيای اينجا....هيچ کی هم نيست که به دادت برسه...همه دارن درس می خونن ولی تو بجاش حکم اخراجت اومده...حس درس خوندن ديگه برات نمونده...جراتش رو هم نداری به خونواده‌ات بگی...دلشون خوشه که بچه شون داره درس می خونه و امتحان می ده...اونوقت تو اينجا نشسته ای و منتظری که چی می‌خوان بگن و چی کار می خوان باهات بکنن....

صدای در افکارش رو به هم می ريزه....