(اين مطلب رو با اين فرض بخونيد که می تونه واقعی باشه):

صدای در افکارشو به هم می‌ريزه...‌
يه مرد ريشو می‌ياد تو....از اضطراب نمی تونه درست بلند بشه...معلوم نبود اون مرد تو صورتش چی ديد که بهش گفت:آروم باشيد فقط چند تا سوال و جوابه...می شينه...مرد يه پرونده همراهشه...اونو باز می کنه و ورق می زنه...خودکارش رو در می‌آره...اولش يه بسم الله می گه و با يکی از حديثهای پيامبر حرفش رو شروع می کنه....
-خب٬شروع می کنيم...دقيقا توضيح بديد چه اتفاقی افتاده...
از اضطراب زياد دستشويی‌اش گرفته بود...يه حرکتی به خودش می‌ده و تمام چيزهايی که يادش می‌اومد رو توضيح می‌ده:
بحث سر انتخاب روز امتحان ميان ترم يکی از درسهامون بود...اون درس رو بچه های ورودی يک ترم پايين‌تر از ما هم برداشته بودند...نماينده کلاس از بچه های اون ورودی خواست که کلاس رو ترک کنند...همه رفتند بجز اون....

دختری که اصلا ازش خوشش نمی‌اومد و چند بار با هم برخورد داشتند....