(اين مطلب رو با اين فرض بخونيد که می تونه واقعی باشه):

از اضطراب می خواست بالا بياره...همه چيز داشت فرو می ريخت....
-اقلا بذارين امتحانات اين ترم خودم رو بدم(با چه اميدی؟اون که نتونسته بود چيزی واسه امتحان فرداش بخونه!!!...)هر حکمی که می خواين بدين از ترم بعد اجراش کنيد...
مرد نگاهی بهش می کنه٬دلش به رحم می ياد....می‌گه خيلی خب٬درخواستتون رو بنويسيد٬شايد موافقت بشه!....
و اون پسر با اراده ای مثال زدنی تمام امتحانات اون ترم رو با اون اوضاع خرابش با موفقيت می‌گذرونه...ترم بعد که می‌شه حکمش می‌ياد....يک ترم تعليق...که البته با اعتراضی که می ده و با کمک دوستانی که در پشت پرده داشت اين حکم هم می‌شکنه و همه چيز به حالت عادی در می‌ياد....
الآن ۳ سال از اون دوران می گذره و اون پسر فقط از خودش می‌پرسه که چرا اين دختر بعد از اون عذرخواهی توی جمع و بعد از قولی که خودش داده بود درست تو ايام امتحانات ازش شکايت کرد؟

خب٬اين داستان رو باور نکرديد؟....بايد بگم اين داستان دقيقا در عالم واقع اتفاق افتاده و حقيقت داره....لحظه به لحظه اش جلوی چشمامه!....هنوز هم بعضی شبها کابوسش رو می‌بينم!!!!