نمی دانم دوستت داشتم یا نه؟گفتی برو!باور نکردم.اما خشم تو ساده نبود.گفتی برو!انگار محکم تر از همیشه بود.
مهربانی ات رنگ باخت.گفتم:به خاطر یک موجود خاکی رهایم می کنی؟سکوت کردی.بعد گفتی برو!فریاد زدم:نگاهم کن...نگاهم نکردی.نمی دیدمت.دلم نمی خواست ((آدمت)) را هم ببینم.تکان می خورد و سخن می گفت انگار.همه به خاک افتادند و سجده اش کردند.گفتی :((جانشین من است خلیفه است))....و من.... من سوختم.به خاک نیافتادم.چیزی تمام بدنم را فشرد.نمی توانستم برای یک مشت گل زانو بزنم.ایستادم.محکم و مقتدر ایستادم.گفتی:زانو بزن.نتوانستم.فریاد زدم:این همان آدم خاکی توست که ستم خواهد کرد.سرکش و طغیان گر خواهد شد...تنگ چشم و حریص...ناسپاس و مجادله گر.این آدم توست؟.... باز سکوت.... آرام زمزمه کردی:((خلیفه است.))
....وای خلیفه..خلیفه..خلیفه..چقدر خندیدم!خلیفه ای که دروغ می گوید"خلیفه ای که گناه می کند.خندیدم و طعنه زدم:یک خلیفه گناهکار!...گفتی:((نخوت تو را بلعیده است.))خندیدم!سجده نکردم!رانده شدم!
....نمی دانم دوستت داشتم یا نه؟قرنها از آن روز می گذرد و من ساکن زمینم.بین همه این آدمهای خاکی تو!بین همه دروغ ها و حرص هایشان.بین فراموش کاریهای گاه و بیگاه و نادانی هایشان!بین همان ها که می خواهند نبودنت را ثابت کنند یا نادیده ات بگیرند.همان ها که گاهی.فقط گاهی به سراغت می آیند.ومن از شوق لبریز می شوم!من!ابلیس فرزند آتش!از ذلت این عنصر خاکی لذت می برم.از اینکه امید هایت را نا امید می کنند شادی می کنم.و دلم برای لغزش هایشان پر می زند...و تو!با همه قدرت و بزرگی ات...زیاده گویی هایشان را می بخشی..هنوز توبه می پذیری و باران می بارانی و مهربانانه سر فرازش می کنی.عجب از او که مهربانی ات را می بیند و ستم می کند و عجب از تو که ستمش را می بینی و مهربانی می کنی... و من هنوز از این که زشتی هایش را نادیده می گیری آتش می خورم انگار و برای نابودی اش قسم می خورم.برای سرشکستگی اش لحظه شماری می کنم....منم ! ابلیس!
بر گرفته از نشریه 40 چراغ!