اين داستان می تواند واقعی باشد:
یادمه حدود 2 سال پیش بود...سوار تاکسی شده بودم.می خواستم برم دانشگاه.جلو نشسته بودم.مطابق معمول سر صحبت را با راننده باز کردم.از هوا.. باران زود گذر دیروز.. وضع ترافیک.. رانندگی بد بعضی ها.. اوضاع اجتماعی ..اوضاع سیاسی.بعد که حرف کم آورد شروع کرد از زندگی خودش حرف زدن:
وقتی شروع به حرف زدن کرد انگار غم عالم نشست رو دلش.ناراحتی و غصه رو می شد از تو چشماش خوند.اصلا یهو از این رو به این رو شد.با همدردی تمام به حرفهاش گوش کردم...بعد از اینکه حرفهاش تمام شد خشکم زد.یه جایی از دلم شکست...مونده بودم بهش چی بگم.آخه مگه می شه؟...یعنی تا این حد؟...می گن دنیا بی وفاست...می گن دنیا پر از بی وفاییه...ولی آخه بی وفایی تا چقدر؟...قدرنشناسی تاچقدر؟...چقدر آدم می تونه بد باشه؟...چقدر آدم می تونه نمک نشناس باشه؟...آخه چطور یه آدم می تونه این کارو بکنه؟...
فقط سکوت کرده بودم...یه5 دقیقه ای گذشت...بعد اون راننده با یه زهرخندی زد به پشتم و گفت:بابا تا بوده اینجوری بوده...اینها همشون اینجورین!(با عرض معذرت از بانوان محترم این فقط نقل قول طرف بوده)معرفت ندارند که....اومدم بهش بگم نه همه زنها که اینجوری نیستند...نمی شه یه مسأله رو به همه تعمیم داد.ولی گفتم بذار اقلا با این حرفها خودش رو سبک کنه.بیچاره حق داره چون فقط اینجوریشو دیده و ... از داستان زندگیش خیلی ناراحت شده بودم.دلم براش خیلی سوخت خیلی...روزگار چه بازیهایی که نداره...
و اما داستان زندگی این مرد چی بوده؟بریم داستان رو از زبون خودش بشنویم:
از وقتی یادمه همش سختی کشیدم...خونوادمون ما رو می فرستادند اینجا و اونجا کارگری که خرج خورد و خوراکمون رو در بیاریم...همیشه فکر می کردم که قانون زندگی همینه:سختی و خشونت و مرارت و ناراحتی...به این وضع عادت کرده بودم...داداش بزرگم واقعا مثه یه پدر بود برام.همیشه تا می تونست در مواقع سختی و ناراحتی من و خواهرو برادرهای دیگم رو حمایت می کرد.غمخوارمون بود.شبها من رو می برد مدرسه شبونه.
توی سطل زباله دیگرون رو می گشتم تا مدادی.. خودکاری.. پاک کنی.. کاغذی... واسه درس خوندنمون پیدا کنم.تازه می بایست به دور از چشم خونوادم درس می خوندم چون اصلا موافق نبودند..حالا چه سختیها و بدبختیها در این مورد کشیدم بماند....تابستون اون سالی که ابتدایی رو به زحمت تمام کرده بودم همون برادر بزرگم تو یه دعوای خیابونی کشته شد...ضربه بزرگی بود.انگار همه چیز رو یهو از دست داده بودم...
دیگه اعصاب خونه موندن رو نداشتم...با اینکه ابتدایی رو تمام کرده بودم ولی 15 سالم بود(چون یه سره و مداوم نخونده بودم.)زدم و یواشکی اومدم تهران...تو شهر غریب وگنده و نا امنی مثه تهرون واقعا" زنده موندنم یه شانس بزرگ بود...روزها تو یه کارگاهی کار می کردم و شبها همونجا می خوابیدم.
چند سالی گذشت...با تمام پولی که پس انداز کرده بودم یه پیکان دست دوم خریدم.کلی خوشحال بودم.رفتم و شبها تو یه آژانس کار پیدا کردم.(روزها تو همون کارگاه بودم که حالا دیگه سرپرست کارگران و نماینده رئیس کارگاه شده بودم.)یه شب که داشتم یکی از مسافرها رو می رسوندم.سر صحبتمون باز شد....صاحب یک شرکت بود.تو کار واردات و صادرات و توزیع کالا تو شهر و از این کارها....وقتی شرح زندگیمو شنید گفت:یه کاری واست سراغ دارم.بشو وزیتور ما...به ازای هر کالایی که به مغازه ها بفروشی یه پورسانتی هم گیر تو می آد...اگه از یه حدی در ماه بیشتر فروختی فوق العاده هم می گیری.مزایا و وام و این چیزها هم به موقعش می دیم...
قبول کردم...کارگاه رو ول کردم و رفتم تو اون شرکته مشغول به کار شدم...یه چند سالی گذشت...ماشینمو فروختم و با پولهایی که جمع کرده بودم حوالی میدون آزادی یه خونه خوب خریدم...با باقی پولم هم یه پیکان اجاره کردم و همچنان شبها توهمون آژانس کار می کردم...کار و بارم دیگه خوب شده بود... تصمیم گرفتم یه سر و سامونی به زندگیم بدم چون دیگه کم کم 30 سالم شده بود...خلاصه از طریق آشنایان با یه دختری آشنا شدم و بعد از مدتی ازدواج کردم...
دختر خوبی بود.آروم.. نجیب.. کم توقع.. بی سر و صدا...خلاصه زندگی خوبی داشتیم....به اصرار من شروع کرد به ادامه تحصیل(چون تا دوم دبیرستان بیشتر درس نخونده بود!)هیچی واسش کم نذاشتم...هر روز خودم می آوردمش مدرسه و بر می گردوندمش.هر چی واسه درس خوندن نیاز داشت و خودم از داشتن اونها محروم بودم واسش می خریدم(با عشق و علاقه)اون هم جواب محبتهامو می داد...اینقدر از زندگی با اون راضی بودم که خونه رو که تمام هستیم بود(حاصل 15 سال کار شبانه روزی)به نامش کردم.اونم که اینو می دونست خیلی خوشحال شده بود...
گذشت و دیپلمش رو گرفت.اصرار کردم بهش که بره دانشگاه... می گفتم دلم می خواد مادر بچه هام تحصیل کرده باشه...خلاصه یکسال تمام هر روز می بردمش کلاس تقویتی.ظهر با هم می رفتیم نهار.. عصر دوباره کلاس و شب می آوردمش خونه...
تا اینکه جواب کنکور اومد.حقوق دانشگاه سراسری قبول شده بود...واااای!!...خدایا!!!....انگار دنیا رو به من داده بودند...انگار خودم قبول شده بودم!...خیلی خوشحال شده بودم.تو همین موقع ها بود که خدا یاسمن کوچولو رو به ما داد.واقعا زندگی به من لبخند می زد...تا 4 سال که درس خانمم تمام بشه باز من کمکش می کردم.صبح می رسوندمش دانشگاه.. بچه رو می بردم مهد کودک و خودم می رفتم شرکت..بعد از ظهر بچه رو می آوردم خونه...خونه رو تمیز می کردم..بچه رو می خوابوندم...غذا رو آماده می کردم...بعد می رفتم دنبال خانمم و می آوردمش خونه... شب هم نمی ذاشتم خانمم دست به هیچ چی بزنه.می گفتم:تو برو درست رو بخون.من خودم مواظب همه چیز هستم و کارها رو انجام می دم.خیالت راحت.ایشالا بعدا با هم حساب می کنیم!
خلاصه! پسرم سرت رو در آوردم(نه بابا این چه حرفیه؟لذت می برم!)درسهاش تمام شد...و خانمم شد یه وکیل!...به هر جون کندنی بود براش یه جایی گرفتم واسه محل کارش...کارش خوب بود...خیلی زود سرش شلوغ شد و همچنان مسوولیت خانه هم بر دوش من بود...اما من راضی بودم...چیز دیگه ای از خدا نمی خواستم.زندگی کماکان لبخند می زد.... اما.........
کم کم مشکلات شروع شد.کم کم لبخند زندگی کم رنگ شد...خانمم شروع کرد به بهانه گرفتن:که تو سوادت کمه!.....من لیسانسم! اما تو چی؟... و آخرش اینکه ما به هم نمی خوریم...فاصله معلوماتی و طبقاتی و...داریم.خلاصه دیگه ما رو قبول نداشت...بعد دیگه گفت:من نمی تونم با تو زندگی کنم.اگه با تو زندگی کنم حروم می شم و.... و باید از هم جدا بشیم.وای!!....خدا!!!.....انگار دنیا رو" رو سر من ریخته بودند...یعنی امکان داشت؟من...منی که باعث این همه پیشرفت اون شده بودم حالا که به هر چی می خواسته رسیده دیگه به دردش نمی خورم؟
خلاصه خیلی راحت از من جدا شد... خونه رو که به اسمش کرده بودم و محل کاری رو هم که براش خریده بودم برداشت و منو با یاسمن و یه پیکان اجاره ای تنها گذاشت.....الان منو یاسمن که دیگه 17 سالش شده تو یه خونه اجاره ای زندگی می کنیم.امیدوارم لا اقل یاسمن به من رفته باشه...چون از این دنیا فقط یاسمن واسه من مونده.نمی خوام دیگه اینو هم از دست بدم...
حالا ؛حال اون روز منو درک می کنین؟واقعا روزگار عجب بازیهایی داره!!!
راستی یه سوال از دکتر(ب.ا)سهم این راننده تو این ماجرا چی بود؟
ببخشید که ناراحتتون کردم!