از مطالب قديمی من٬که در‌تاريخ ۱۱ ارديبهشت ۱۳۸۲ تو نم‌نم٬تحت عنوان حرفهای پراکنده نوشته‌شد....با اينکه‌کمی‌خام‌و‌ابتدايی هست‌ولی‌سادگيشون‌رو‌دوست‌دارم....:
۱:
چشمها‌هرگز‌دروغ‌نمی‌گويند.به‌چشمها‌و‌به‌نگاهها‌اطمينان‌کن.‌خيلی اوقات‌رابطه‌نگاهی‌بالاتر‌از‌رابطه‌گفتاری‌است!!!با‌نگاه‌می‌توان‌چيزهايی‌ گفت‌و‌نشان‌داد‌و‌منتقل‌کرد‌که‌زبان‌قاصر‌است‌و‌به‌گفتار‌نمی‌آيد!!!
۲:فرض‌کن‌که‌مشکلاتی‌که‌در‌زندگی‌با‌آن‌مواجه‌می‌شوی‌شبیه‌تصادفات‌ رانندگی‌باشد:حتی‌اگر‌تمام‌کروکی‌های‌زندگيت‌به‌نفع‌تو‌باشد‌و‌به ‌هيچ‌وجه‌در‌مشکلات‌به‌وجود‌آمده‌مقصر‌نباشی‌اين‌ماشين‌زندگی‌توست‌که‌متوقف‌ شده‌و‌به‌تعميرگاه‌رفته!!!
۳:اگر‌هميشه‌در‌پی‌پيدا‌کردن‌مقصر‌باشيم‌و‌اين‌افراد‌مقصر‌را‌در‌کوله‌پشتی‌ ذهنمان‌قرار‌دهيم‌؛کمرمان‌زير‌بار‌مقصرهايی‌که‌به‌وجود‌می‌آوريم‌خم‌ می‌‌گردد!!!نباید‌دنبال‌مقصر‌بگردیم‌بلکه‌به‌نقش‌خودمان‌در‌هر‌کار‌باید‌پی‌ببريم
.
۴:چرا‌هيچ‌وقت‌نمی‌دانيم‌چه‌ساعاتی‌به‌خودمان‌تعلق‌دارد؟چرا‌هميشه‌ می‌گوييم‌که‌يه‌وقت‌هم‌برای‌خودمان‌نداريم؟