اين‌مطلب‌و‌سری‌مطالب‌ديگر‌که‌تحت‌عنوان‌خستگی‌٬در‌اينجا‌خواهم‌نوشت؛را‌تقديم‌می‌کنم‌به‌محسن‌و‌اميد‌عزيز٬که‌دوران‌کوتاهی‌مفتخربه‌همکاری‌با‌ايشان‌گشتم....هر‌چند‌کوتاه‌بود‌اما‌برايم‌فرصتی‌ بود‌‌که‌غنيمت‌دانستمش....اميدوارم‌که‌بازهم‌چنين‌فرصتی‌در‌حضور‌اين‌بزرگواران‌برايم ‌پيش‌آيد....تا‌خدا‌چه‌خواهد.....:

                                                    *******
مرد خسته بود....ساعت ۲ شب بود....خسته بود....روز سختی را گذرانده بود....مرد خسته بود....گرسنه بود و خسته....سختی کار٬ هم خسته‌اش کرده بود و هم عصبی و پريشان خاطر....زير آفتاب گرم و سوزان کار کرده  و با مردم سر و کله زده بود....مرد خسته بود....نای راه رفتن و حرف زدن هم نداشت...با اميد غذايی آماده و بستری راحت٬در خانه را باز کرد....مرد خسته بود....با همسرش روبرو گشت....عوض لبخندی مهربان٬با پرخاش او مواجه شد:می‌شه بگی تا حالا کجا بودی؟می‌تونی بری همونجايی که بودی!تو که به اين خونه احتياجی نداری!....مرد خسته بود...چيزی نگفت....نای حرف زدن نداشت....اشک بود که در دلش می‌چکيد....گرسنه بود....مرد خسته بود....خسته بود...