خواب‌ديدم‌که‌مرده‌ام...خودم‌را‌می‌ديدم‌در‌ساعات‌روز‌بعد‌که‌در‌ملافه‌ای‌پيچيده‌شده‌بودم٬خويشان‌و‌نزديکان‌در‌کنارم‌بودند٬تنهايم‌نمی‌گذاشتند٬می‌گريستند‌و‌مويه‌می‌کردند٬اما‌خودم احساسی‌نداشتم٬خنده‌باز‌هم‌از‌من‌دور‌نشده‌بود٬به‌آنها‌می‌خنديدم‌چرا‌که‌من‌نمرده‌بودم٬نرفته‌بودم٬آنجا‌حضور‌داشتم٬پيش‌آنها‌بودم٬اما٬اما‌مرا‌نمی‌ديدند٬نمی‌دونم‌چرا٬ولی‌حضورم حس‌نمی‌شد٬احساس‌عجيبی‌داشتم٬احساس‌سبکی‌و‌سبکبالی‌خاصی٬حرکاتم‌سريعتر شده‌بود٬هر‌جا‌که‌می‌خواستم‌باشم٬در‌آن‌واحد‌آنجا‌بودم٬احساسی‌لذت‌بخش‌بود....
ناگهان‌بدنم‌سنگين‌شد٬پاهايم‌سنگ‌شد٬نمی‌توانستم‌تکان‌بخورم٬چيزی‌مرا‌به‌پايين‌می‌کشيد....بيدار‌شدم٬تمام‌بدنم‌خيس‌عرق‌شده‌بود٬عرقی‌سرد٬وحشت کردم....يعنی‌داشتم‌می‌مردم؟....ولی‌دلم‌دوباره‌همان‌احساس‌لذت‌بخش‌را‌می‌خواست!....
نمی‌دونم٬خواب‌بود‌يا‌واقعيت؟