صدای‌بغض‌آلودش‌را‌شنيدم....می‌گفت:آخر‌من‌چه‌گناهی‌کردم‌که‌به‌خاطر‌نذری‌که ادا‌شده‌است‌بايد‌سرم‌بريده‌شود؟....زار‌می‌زد....کاری‌از‌دستم‌بر‌نيامد٬فقط‌دلم‌به‌ حال‌آن‌گوسفند‌در‌حال‌سر‌بريده‌شدن‌سوخت!