اين‌مطلب‌رو‌هم‌تقديم‌می‌کنم‌به ‌اميد‌عزيز‌که‌تو‌نوشتن‌اين‌متن‌خيلی‌تشويقم‌کرد‌وهمچنين‌تقديم‌می‌کنم‌به‌ از‌گور‌ برگشته ‌عزيز‌که‌در‌دنيای‌سياه‌‌مردگان‌و‌پر‌از‌اشباح‌خويش‌سير‌می‌کند....:
از دنيا خسته شده بودم....بهتر بگم از خودم خسته شده بودم...از خودم بدم می‌اومد...ديگه تحمل کشيدن بار بدنم رو هم نداشتم....از شهر زدم بيرون...غروب بود...يه جا می‌خواستم که خودم رو دفن کنم و از دست خودم راحت بشم...يه خرابه پيدا کردم...خرابه نبود٬يه گورستان بود....يه گورستان قديمی....کنار يکی از قبرها نشستم....از دنيا خسته شده بودم....يه سيگار در آوردم....فندک رو روشن کردم و تو نور آتيشش يه سايه ديدم...توجهی نکردم و سيگارم رو روشن کردم...همينطور پک می‌زدم و به دودی که می‌فرستادم بيرون٬نگاه می‌کردم....اون سايه روبروم نشسته بود...ازش نمی‌ترسيدم هيچ٬احساس آشنايی و صميميت هم باهاش می‌کردم...پک آخر رو که زدم٬بهش اشاره کردم بياد پيشم...اومد و پهلوم نشست...حرف نمی‌زديم٬اما کلمات بينمون رد و بدل می‌شد...بوی مرگ می‌داد و همين برام لذت بخش بود...می دونست که چی می‌خوام....
از دنيا خسته شده بودم...به يک نقطه اشاره کرد و من هم با سرم تاييد کردم...رفت و يک بيل آورد...يه سيگار بهش تعارف کردم...برداشت٬براش روشن کردم...سری به نشانه تشکر تکون داد...رفت به اون نقطه مورد نظر...با بيل شروع کرد به کندن زمين و گهگاهی هم می‌ايستاد و يه پک به سيگار می‌زد....من همينطور مسخ نشسته بودم و به اون نگاه می‌کردم...برق چشمهاش٬نور سرخ نوک سيگارش٬بيل بلندش که به سرعت تکان می‌خورد و صدای غرش ارواحی که منو تشويق به پيوستن به جمعشون می‌کردند تصوير مسخ کننده و لذت بخشی رو به وجود آورده بود که منو لحظه به لحظه بيشتر تو خودش حل می‌کرد٬کم کم اون سايه به داخل زمين فرو می‌رفت و همينطور زمين رو می‌کند تا جايی که فقط صدای کندن زمين به گوش می‌رسيد و اثری از اون سايه نبود.....
يهو صدا قطع شد...سايه رو ديدم که اومده بود بالا و به من اشاره می‌کرد برم توی گودالی که حفر کرده بود.....از دنيا خسته شده بودم....بلند شدم و رفتم کنار گودال...به نشانه تشکر يه سيگار ديگه هم به سايه دادم و براش روشن کردم....وبا قدرت هر چه تمام تر خودم رو توی گودال پرت کردم...صدای تشويق ارواح رو می‌شنيدم.....به بالا نگاه کردم....نور چشمهاش و سيگار روشنش به چشم می‌رسيد و صدای قهقهه اش فضا رو پر کرده بود....خودم رو ول کرده بودم....تو هوا معلق بودم....احساس سبکبالی خاصی بهم دست داده بود.....
ديگه خسته نبودم....راحت شده بودم....