وقتی‌خواهرم‌به‌شمال‌می‌رود٬به‌معنای‌واقعی‌تنها‌می‌شوم...تنها...خانه‌به‌قدری‌ برايم‌بزرگ‌می‌شود‌که‌چونان‌هيولايی‌مرا‌می‌بلعد؛می‌ترسم‌از‌روزی‌که‌برای‌هميشه تنهايم‌بگذارد‌و‌به‌خانه‌بخت‌برود...ترسم‌مسخره‌است٬نه؟

*حانا‌جون‌خيلی‌دوستت‌دارم٬جات‌خاليه‌اينجا!