ديگ غذايی بود که می‌جوشيد...۲۰ مرد به دور ديگ حلقه زده بودند و منتظر بودند تا غذا آماده شود...سفره را انداخته بودند و بشقابها و قاشق٬چنگالها را حاضر‌کرده‌ بودند...همه چيز مهيا بود بجز خود غذا....
درست زمانی که غذا داشت آماده می شد٬ ۳۰ مرد ديگر سرزده وارد شدند...هم خسته بودند و هم گرسنه...بالطبع آنها نيز می‌بايست در غذا شريک می‌شدند...اگر اين غذا بين ۵۰ مرد تقسيم می‌شد؛کسی سير نمی‌شد...۲۰ مرد اول به مشورت و چاره جويی پرداختند...
بهانه ای تراشيدند و ديگ غذا را پنهان کردند....آن ۳۰ مرد٬خسته و گرسنه و ناامید٬برگشتند و رفتند...با اين چاره جويی ديگر غذا کم نبود...اما ۵ نفر از ۲۰ مرد اول٬فکری ديگر در سرشان بود...در نوشيدنی حضار داروی خواب آور ريختند...بقيه وقتی نوشيدنی را ميل کردند؛ناگهان احساس خستگی شديد کردند و خوابيدند...ديگ غذا ماند و ۵ مرد حريص که با خيالی راحت٬آنقدر خوردند که شکمشان باد کرد و سنگين شدند و به خواب عميق و راحتی فرو رفتند در حاليکه ۴۵ مرد ديگر بودند که گرسنه سر بر بالين گذاشته بودند.....

آری‌فرزندم٬اين‌سرگذشت‌انقلاب‌ايران‌بود....