اجازه بديد اين بار٬اين مطلب سياه‌٬رو تقديم کنم به خودم و تنهاييهام:
روز خوبی برای مردن بود...از صبح تصميمم را گرفته بودم...يک هفته بود که تمام راهها به مرگ ختم شده بود...جواب آزمايشگاه قطعی بود....بايد خارج می‌رفتم و توده را هر چی سريعتر در می‌آوردند وگرنه دير می‌شد...و متاسفانه پول اين عمل را نداشتم چون سه ماه بود از کارم اخراج شده بودم....
روز خوبی برای مردن بود...يه ليوان نوشابه سرد برداشتم و به اتاقم رفتم....تک تک افرادی که می‌توانستم از آنها پول بگيرم را توی ذهنم مرور کردم...فايده‌ای‌ نداشت...به همه آنها رو انداخته بودم و تقاضای پول کرده بودم ولی کسی کمکی نکرد...خب٬حق هم داشتند٬من کاری نداشتم تا بتوانم قرضشان را بپردازم...پول کمی هم برای ادامه زندگی در اختيارم بود...ديگه زندگی کردن برايم پوچ و بی فايده بود....
روز خوبی برای مردن بود....آلبوم عکسهای شخصی و خانوادگی را از توی گنجه درآوردم و روی تخت نشستم...سيگارم رو روشن کردم و شروع کردم به نگاه کردن عکسها...يه عالمه خاطره تو ذهنم زنده شد....دلم گرفت٬چون فهميدم کسی از مرگ من ناراحت نمی شود٬همه کسانی که دوستم داشتند رفته‌اند و تنهايم گذاشته‌اند....سيگارم را خاموش کردم...تصميمم را گرفته بودم....
روز خوبی برای مردن بود....وسايلم را وارسی کردم....همه چيز آماده بود و هيچ کم و کسری نداشت....نامه خداحافظی را هم نوشتم ....خداحافظی از کی؟خودم هم نمی‌دانم....
روز خوبی برای مردن بود....رفتم توی بالکون و منظره زيبايی را که معلوم بود را نگاه کردم....نفسی تازه کردم و به اتاق برگشتم....روی تخت دراز کشيدم....کارم را شروع کردم....تو افکار خودم بودم که صدای موبايل توجهم را جلب کرد...يه SMS بود از يکی از آشنايان دور....نوشته بود:((شنيدم يه کمی پول می خوای٬اگه می خوای من اين پول رو بهت می دم))....يک لبخند زدم....ديگه دير شده بود؛چون روز خوبی برای مردن بود....

۹‌تير‌۱۳۸۳