چه‌نبرد‌سنگين‌و‌خسته‌کننده‌ای‌بود...او‌خسته‌بود...زخمی‌بود...تيرهای‌بی‌شماری بر‌بدنش‌نشسته‌بود...اما‌او‌اين‌زخمها‌را‌حس‌نمی‌کرد...زخمی‌که‌بر‌دلش‌نشسته‌بود از‌همه‌جانکاه‌تر‌بود...زخم‌از‌دست‌دادن‌سوارش...او‌شاهد‌آخرين‌لحظات‌زندگی‌ سوارش‌بود...به‌راهش‌ادامه‌داد...اما‌شکست٬آنجا‌که‌نزديک‌خيمه‌ها‌شد‌و‌زنان‌و‌ کودکان‌با‌گريه‌از‌او‌می‌پرسيدند:ذوالجناح‌چرا‌تنها‌آمدی٬پس‌آقايمان‌کجاست؟