قبل از هر چيز يه توضيح لازمه....۳تا داستان  با تم مذهبی دارم که هر کدومشون سه قسمتی هستند....به نامهای:ميوه ممنوعه٬بازگشت به بهشت٬اولين و آخرين وسوسه عزرائيل....به نظر خودم٬بهترين مطلب و داستانهايی هستند که تا حالا نوشتم.....دلم می خواد به عنوان يه خواننده دقيق و منصف اونها رو بخونيد و نظراتتون رو به من بگيد....مرسی....اين هم اولين سه گانه من به عنوان ميوه ممنوعه:

قسمت اول:آدم و ابليس
-.....آهای٬چی کار داری می‌کنی؟
آدم سر از سجده برداشت و به او نگريست....تو کی هستی؟
-من؟يه دوست.....    -اسم اين دوست چيست؟
-...ابليس....نگفتی داری چی کار می‌کنی؟  ـمی‌بينی که٬دارم خدا را عبادت می‌کنم.
-آها پس داری خودت رو برای خدا لوس می‌کنی و چاپلوسی‌اش را انجام می‌دهی؟
-نه٬به من گفته شده اين کار را به پاس نعماتی که خدا به من بخشيده انجام دهم.
-خب٬مگه تو عقل نداری؟مگه خدا به خاطر عبادات تو اين جهان را آفريده؟
-نمی دانم!
-هيچ فکر کردی که اگه تو خدا را عبادت نکنی٬چه اتفاقی می‌افتد؟آيا از نعمتهای او چيزی کم می‌شود؟
-نه فکر نکردم٬چه می‌شود؟
-هيچ٬هيچ چيزی نمی‌شود...دنيا به سير خودش ادامه می‌دهد....تو هم اينقدر در پيشگاه خدا کوچکی٬که خدا توجهی به تو ندارد و اگر کاری را انجام ندهی٬متوجه نمی‌شود
-تا حالا به اين موضوع فکر نکرده بودم٬ولی....
-ولی چه؟
-به ما گفته شده فريب وسوسه نفس و شيطان را نخوريم٬خدا هميشه ناظر اعمال ما می‌باشد.
-تو چقدر ساده و زودباوری...ما تو بهشت کسی به نام شيطان نداريم...نفس هم يعنی خودت....آخر چگونه می‌شود که خودت٬خودت را وسوسه کنی؟....تازه٬خدا ميلياردها آفريده دارد٬چگونه می تواند ناظر اعمال تک تک آفريدگانش باشد؟
-چه بگويم٬تا حالا اينگونه فکر نکرده بودم.
-عوض اينکه وقتت را با عبادت خدا تلف کنی٬به حوا همسرت بپرداز که او بيشتراز خدا به توجه تو نياز دارد و تا آخر دنيا دختران او٬پسران تو را از توجه به خدا باز می دارند ٬برو و او را به گردش ببر.
-من که سر از بعضی از جملات تو در نياوردم ولی بگو حوا را کجا به گردش ببرم؟
-بهشت جاهای ديدنی بی شماری دارد....اما کنار آن استخر٬جای زيبا و دلپذيری برای گردش است٬خصوصا اينکه درخت سيبی کنارش هست که ميوه های بسيار خوشمزه‌ای دارد.برو و با همسرت خوش باش.
آدم به سوی حوا شتافت٬اما کاش برق چشمهای ابليس را می‌ديد و به عبادت خويش ادامه می‌داد.

۵‌مرداد‌۱۳۸۳