قسمت دوم:ابليس
آدم به سوی حوا شتافت اما ابليس از جايش تکان نخورد.
او آدم را می‌شناخت.او در حقيقت جنس آدم را می‌شناخت.او می‌دانست آدم جنس گمراهی است.او می‌دانست آدم به راحتی گمراه می‌شود.او می‌دانست اگر آدم هم اشتباه نکند اين حوا است که او را به اشتباه وا می‌دارد.او می‌دانست که خواهی‌نخواهی آن دو٬آن سيب ممنوعه را خواهند خورد؛چرا که او به روشنی می‌دانست که خواست خدا بر اين قرار گرفته و او ماموريت داشت که تا ابد فرزندان آدم و حوا را گمراه کند.او از خدا اين خواهش را کرده‌بود چون معتقد بود که آن دو حقش را خورده‌اند.
او فرشته مقرب خدا بود.او عزيز کرده خدا بود.او بهترين عابد‌خدا بود.ده هزار سال عبادت خدا را کرده‌بود.او فرشته‌ای  از جنس آتش بود اما خدا از او خواسته بود تا بر اين دو موجود خاکی سجده کند و اين مساله بر او گران آمده بود.او می‌دانست که خدا علم اول و آخر است.او می‌دانست که خدا صاحب اختيار همه چيز و همه کس است؛اما او معتقد بود که آتش از خاک برتر است؛در نتيجه سجده نکرد.خشم خدا را به جان خريد؛گمراهی ابدی را قبول کرد اما سجده نکرد٬نافرمانی کرد و از درگاه خدا رانده شد.
ابليس کينه آن دو را بر دل گرفت.آنها باعث شده بودند تا او ديگر مقرب نباشد.ديگر عزيز کرده نباشد؛او رانده شده باشد و از محبت و لطف خدا برخوردار نباشد و اين از همه بيشتر او را می سوزاند و حرص می داد.
او سر بر سجده برد.او برای آخرين بار با خدا صحبت کرد.درد و دل کرد.راز و نياز کرد.از اعماق وجودش گريست.با خدای خويش خداحافظی کرد.او می‌دانست ديگر رابطه شان قطع شده٬تا ابد رانده شده است٬ديگر با او صحبت نخواهد کرد.
خشم وجودش را گرفت.اشکهايش را پاک کرد.می‌دانست که خدا هرگز او را نخواهد بخشيد در‌حاليکه‌آدم‌هر‌چقدر‌هم گناه کند‌خدا‌او را‌می‌بخشايد.تصميمش را گرفته بود.تصميمش را ميوه سيب عملی می‌کرد.بلند شد و به سوی درخت سيب شتافت.جايی که سرنوشت نوع آدم رقم می‌خورد.
و کاش خدا ابليس را می بخشيد!

۵‌مرداد‌۱۳۸۳