قسمت سوم و آخر:آدم و حوا
آدم به نزد حوا رفت.به اين فکر کرد که حق با ابليس بود.چون حوا بهترين نعمت خدا برای او به شمار می رفت.پس بايد بيشتر به او توجه می‌کرد....
حوا:کجا بودی اين همه مدت؟
آدم:با شخصی به نام ابليس صحبت می‌کردم.
حوا:يعنی من به اندازه يک غريبه نيز برايت ارزش ندارم که اين همه تنهايم می‌گذاری؟
آدم:اين چه حرفی است٬اتفاقا در مورد تو صحبت می کرديم.
- چه صحبتی؟   -به من گفت که بيشتر به تو توجه کنم و تو را به گردش ببرم.
-چه شخص خوبی است٬سعی کن بيشتر با او صحبت کنی٬حالا کجا می‌خواهی برويم؟
-به کنار استخر٬ابليس گفت جای دلپذير و قشنگی است.
و به طرف استخر راه افتادند.هنگامی که در کنار هم قدم می‌زدند آدم گفت:ابليس پيشنهاد داد تا از ميوه های درخت سيبی که آنجا است بخوريم چون بسيار خوشمزه است.وقتی که به کنار استخر رسيدند و درخت سيب را ديدند آدم بر خود لرزيد.فهميد که اين همان درخت سيبی است که خدا خوردن ميوه هايش را ممنوع کرده است.خواست برگردد اما حوا نگذاشت.او هم می‌دانست که اين٬همان درخت سيب است اما کنجکاوی او را به سوی درخت می‌کشاند.
آدم:بيا برگرديم٬خدا خوردن اين ميوه را ممنوع کرده است.
-ولی من دلم می‌خواهد آنرا بخورم٬يعنی خواسته من برايت مهم نيست؟
-چرا هست٬ولی خدا گفت که اسير وسوسه شيطان نشويم و اين ميوه را نخوريم.
-خب٬مگر خدا اين نعمات را برای ما نيافريده٬اين درخت هم جزو همان نعمات است٬ما بايد از اين نعمتها استفاده کنيم....شيطان؟....شيطان کجا بود؟...من از تو اين را می‌خواهم!
آدم مبهوت شده بود.گاهی به جای حوا ابليس را می‌ديد که با او حرف می‌زندو چون او ابليس را شخص خوبی می‌دانست و به او اعتماد داشت حرف حوا يا ابليس را قبول کرد و به سوی درخت سيب شتافتند.
ابليس در حاليکه از ته قلبش شاد و خرسند بود و قهقهه می‌زد به زمين پرکشيد.چون می‌دانست که آن دو٬آن ميوه را خواهند خورد.می دانست که خدا آن دو را نمی‌بخشد و می‌دانست که بهشت جايگاه گناهکاران نيست.پس بهتر است زودتر به زمين برود و آماده شود.کار او تازه شروع شده بود!
و کاش خدا آن سه را می بخشيد!

۶مرداد ۱۳۸۳