قبل از شروع سه گانه دوم٬بايد بگم برخلاف داستان قبلی که کمی بر اساس واقعيتهای تاريخی و يا مذهبی بود٬اين داستان و سه گانه سوم کاملا‌بر‌اساس‌تخيل‌و‌ذهن نويسنده‌می‌باشد...مرسی:

قسمت اول:عزرائيل در پيشگاه خداوند فرمان می گيرد
چقدر هيجان داشت...همواره چنين می‌شد...هر گاه که خدا او را احضار می‌کرد هيجان زده می‌شد...چون مدت کمی بود که کارش شروع شده بود...دوستان ديگرش اسرافيل و جبرئيل و ميکائيل زودتر از او کارشان را آغاز کرده بودند و به ملاقاتهای حضوری با خدا عادت داشتند...اما او هنوز٬هر ملاقاتی برايش تازگی داشت و به همين خاطر هيجان زده می‌شد....به محل مربوطه رفت و سر بر سجده گذاشت...می‌دانست که خدا هيچگاه با صوت با کسی سخن نمی‌گويد...از راه دل سخن می‌گويد...می‌دانست که کسی توانايی ديدن خدا را ندارد....سر بر سجده گذاشت و چشمانش را بست و ذکر خدا گفت...خدا را مثل هميشه حس می‌کرد...

******

-خدايا می‌دانم که اين بار کارم چيست....آری می‌دانم٬آدم پير شده است و عمرش فرا رسيده است...می‌دانم کار سختی است...می‌دانم که او اولين آدم بود...می‌دانم...می‌دانم که بايد احترامش را نگاه دارم...می‌دانم که او می‌بايست در همين بهشت ساکن می‌شد اما فريب ابليس را خورد...آه ابليس٬لعنت بر تو....خدايا پناه می‌برم به تو ازشيطان رانده شده....باشد٬باشد....می‌دانم...کارم را بلدم....مواظب وسوسه‌های آن ابليس هم خواهم بود...می‌دانم...می‌دانم باشد...می‌دانم که نبايد تحت تاثير گريه ها و التماسهای احتمالی حوا قرار بگيرم....
خدايا راضيم به رضای تو...جان آدم را می‌گيرم چون تو خواسته‌ای....همه چيز به اراده توست....گر تو بخواهی جان خود را نيز خواهم گرفت....باشد٬باشد...می‌دانم که تا قيامت بايد زنده بمانم...باشد....

******

عزرائيل از درگاه خدا بازگشت...فردا روز مهمی برايش بود...فردا روز مرگ آدم بود...اولين آدم بهشت و زمين...اولين پيامبر خدا...آدم ابوالبشر....اما٬ديگر هيجان نداشت...حضور در مقابل خدا او را سرمست کرده بود...رفت تا برای فردا آماده شود...چون می‌بايست به زمين برود و فرمان خدا را اجرا کند!

۷ بهمن ۱۳۸۳