قسمت دوم:آدم و حوا از گذشته می‌گويند
-حوا گاهی از برکه آب بدم می‌آيد!
-چرا؟مگه چه بدی از آن ديده ای؟
-چون وقتی به آن نگاه می‌کنم و موهای سپيدم و صورت پرچين و چروکم را در آن می‌بينم٬می‌فهمم که پير شده‌ام و حسرت دوران جوانی‌ام را می‌خورم...حوا از اين که پير شده‌ام ناراحتم.
-خب٬من هم پير شده‌ام٬مگر نمی‌بينی؟
-نه٬نمی‌بينم...تو هنوز برايم همان حوای زيبا و جوان بهشتی که فرشته‌ها هم به تو حسادت می‌کردند...اما من پير شده‌ام.
-خب٬سالهای زيادی گذشته است و در اين سالها اتفاقات بی‌شماری افتاده که بسياری از آنها تلخ بوده است....مرگ فرزندانمان...سختی روزهای آغازين و از همه تلخ‌تر اخراجمان از بهشت....هيچ‌وقت آن روز لعنتی را فراموش نمی‌کنم.
-اه٬بس است حوا...از آن روز سخن مگو که فقط موجب تکدر خاطر می‌شود.
-نه بذار بگويم...اين همه سال اين مساله رو تو خودم دفن کردم اما عذاب وجدانش هنوز روی دوشم سنگينی می‌کنه....آدم٬بعد از اين همه سال منو می‌بخشی؟
-در چه مورد ببخشم؟
-چون من خوردن آن ميوه ممنوعه را پيشنهاد کردم...من مقصر بودم...
-دست بردار...آن ميوه را هر دو و با هم خورديم...هر کسی خودش اختيار دارد...خودش مسوول کارها و گناهان خويش است...من هم به اندازه خودت مقصر هستم...حتی ابليس نيز مقصر نيست....
-آه ابليس٬که هر چه می‌کشيم از اوست....پسرم هابيل را هم در حقيقت او کشت...او بود که قابيل را وسوسه کرد وگرنه قابيل که کشتن بلد نبود....
-حوا التماس می‌کنم٬اين قدر خودت رو با يادآوری خاطرات گذشته اذيت نکن...ول کن...تجربه به من و تو ثابت کرد که زندگی همينه....تلخ و شيرين...
-می‌دونم٬ولی خسته شدم...پس تا کی بايد روی زمين بمونيم؟...پس کی مجازات ما تمام می‌شود؟...پس کی به بهشت بر می‌گرديم؟....آخ اگه بدونی چقدر دلم برای اونجا تنگ شده....يعنی هنوز خدا ما را نبخشيده؟
-نمی‌دونم حوای من....ولی احساس می‌کنم که زمان برگشت نزديک شده...من هم دوست دارم به بهشت برگردم!
حوا احساساتی شده بود...با صدای بلند می‌گريست....آدم دلش سوخت...هنوز هم حوا برايش همان دختر زيبارو بودکه دلش را می‌ربود...در آغوشش گرفت و بوسيدش...اما نمی‌دانست که آن شب٬آخرين باری بود که حوا را می‌بوسيد...چون خدا اينگونه می‌خواست!

۷‌بهمن‌۱۳۸۳