قسمت سوم و آخر:عزرائيل و آدم ابوالبشر
صبح شده بود...آدم از خواب بيدار گشته بود...تازگيها خوابش کم شده بود...خواست برخيزد اما نتوانست...انرژی نداشت...حوا همچنان خواب بود...نگاهی به دور‌و‌بر انداخت....ناگهان حضور غزيبه‌ای را احساس کرد...هم تعجب کرد و هم عصبانی شد...چه کسی جرات کرده بدون اجازه وارد اتاق خوابشان شود؟....آن هم در حالی‌که در اتاق٬مطابق معمول بسته و قفل بود...خواست داد بزند اما ترسيد که حوا بيدار و نگران شود و وحشت کند....
-تو کيستی؟چطور جرات کردی وارد اينجا شوی؟
غريبه در حالی‌که سعی می‌کرد با احترام صحبت کند نزديک شد و گفت:من عزرائيل٬فرشته مامور خداوند هستم...مرا به ياد داری؟
-فرشته خداوند؟...پس تو از بهشت می‌آيی؟...نه تو را به ياد ندارم...با ما چه کار داری؟
-من فقط با تو آدم ابوالبشر کار دارم...من فرشته مرگم...من مامورم که به تو بشارت دهم خداوند تو را بخشيده و دوران مجازاتت تمام شده است و بايد با اين دنيا خداحافظی کنی و به بهشت برگردی...من از جانب خدا مامورم که جانت را بگيرم....
-آه فرشته مرگ...پس بالاخره دوران مجازات به پايان رسيد و لحظه مرگم فرارسيده است....
-بلی٬ای آدم....بهشت آماده پذيرايی دوباره توست...تو و حوا تنها کسانی هستيد که دو بار پا به بهشت می‌گذاريد...آماده شو تا جانت را بگيرم....
-پس حوا چه؟...جان او را نمی‌خواهی بگيری؟
-نه٬خدا به من فرمان داده که فقط جان آدم را بگيرم...حوا هنوز زمان مرگش فرا نرسيده است....
-نمی‌شود....من بدون حوا جايی نخواهم رفت....من نمی‌توانم او را تنها بگذارم...من از وقتی چشم باز کردم حوا پيشم بود...او بدون من تنها و بی‌کس خواهد شد...نه٬من نمی‌آيم...من حاضرم باز هم مجازات شوم اما پيش حوا بمانم....
-نگران حوا نباش...او تنها نخواهد ماند...خدا همواره کنار او خواهد بود تا زمانيکه حوا دوباره به تو بپيوندد...مطمئن باش زمان زيادی جدا از هم نخواهيد ماند...ازاده خدا بر مرگ تو و زنده ماندن حوا قرار گرفته است...آماده‌شو که بايد برويم....
آدم تسليم شده بود...به حوا نگريست...عجيب بود او هنوز خواب بود...خواست او را برای آخرين بار ببوسد و از او خداحافظی کند...اما نتوانست...به زمين فکر کرد که بايد با آن وداع کند...به سالهای بسيار زيادی که به اتفاق حوا در زمين گذرانده بود...به حوا فکر کرد که می‌بايست تنها بماند...قطره اشکی از چشمانش چکيد....آماده وداع از اين دنيای خاکی شد...صدای فرشتگان ديگری را از آسمان می‌شنيد که هلهله می‌کردند...برای آخرين بار چشمانش را بست و زير لب گفت:خدايا٬متشکرم٬من دارم دوباره به نزد تو می‌آيم....و ساکت شد....
عزرائيل ماموريتش پايان يافته بود...از اتاق خارج شد...وقتی داشت بر بالای خانه پرواز می‌کرد صدايی شنيد....ضجه يک زن بود....صدای شيون دردناک حوا دشت را پر کرده بود....
عزرائيل در حالی‌که می‌گريست و پرواز می‌کرد گفت:خدايا٬راضيم به رضای تو....تو قادر و علم اول و آخرينی...ما چهار فرشته برگزيده تو بوديم.....
ولی چرا سخت‌ترين و دردناک‌ترين کار را بر عهده من گذاشتی؟....چرا؟

وقتی که جملات آخر رو می‌نوشتم گريه‌ام گرفته بود....با تمام احساسم نوشتم.....

۷بهمن‌۱۳۸۳