اجازه بديد اين بار‌اين داستان رو تقديم کنم به عشقی که‌به‌خدايم دارم....و به تمام کسانی که دوستشان دارم.....خيلی با خودم کلنجار‌رفتم تا‌اين مطلب‌رو توی نم‌نم بيارم.....اميدوارم اين بار هم با دقت مطلبم را بخوانيد و نظراتتون رو به من بگيد...مرسی:

صحنه اول:عزرائيل و شيطان٬دو فرشته بزرگ خداوند
عزرائيل در سجده بود و ذکر خدا می‌گفت که حضور کسی را احساس کرد...پيش خود گفت:چه کسی جرات کرده خلوت من و خدايم را بر هم بزند....اون هم من٬فرشته مقرب خدا....سپس گفت:نکند خدا پی من فرستاده باشد...ولی بعد گفت:نه کسی فعلا تو ليست مقدس مرگ نيست....
سرش را بالا آورد...باور نمی‌کرد....او...شيطان رجيم...آن فرشته پرهيزگار و بلندمرتبه
سابق...رفيق و يار قديمی‌اش....اينجا در بهشت برين...دلش گرفت...خاطرات مشترک شيرينی به يادش آمد....خاطراتی که متعلق به گذشته‌ای بسيار دور بود....لابد٬شيطان دلش تنگ شده بود که برگشته بود...اما٬لرزيد...به يادش آمد که حکم خدا لازم‌الاجرا است....وای٬شيطان دوباره نافرمانی کرده بود...به جايی برگشته بود٬که حق نداشت پا بر آن بگذارد...او از بهشت رانده شده بود...اما٬او شيطان بود...يار ديرينه و قديمی‌اش....دلش برايش تنگ شده بود....
دوباره نگاهش کرد...تغييری نکرده بود....اما خسته بود...نه٬چرا کمی تغيير کرده بود...چشمهايش...از چشمهايش شرارت و خباثت می‌باريد...ديگر اثری ار آن پاکی و لطافت ديده نمی‌شد....چون سالها بود٬شيطان خدا را عبادت نمی‌کرد....چقدر از خدا خواست که او را ببخشد...چقدر از شيطان خواست سجده کند و عذر خدا را بجای آورد...به هر دويشان التماس کرد....اما٬سودی نبخشيد...
دوباره نگاهش کرد...چقدر دلش برايش تنگ شده بود...چرا آمده بود؟
-پناه می‌برم به خدا از شيطان رانده شده.....چه می‌خواهی؟
-دست بردار...تو ديگر چرا؟...نکند تو هم معتقدی که من٬ابليس بزرگ٬بزرگترين عابد خدا٬می‌بايست تو اون روز لعنتی به اون موجود خاکی و بی‌ارزش سجده می‌کردم؟....
-هر چه خدا بگويد و هر چه بخواهد٬همان می‌شود...و تو در مقابل خواست خدا٬گردنکشی و نافرمانی کردی....
-ولی اين حقم نبود...من از آتشم و آدم از خاک....من فقط يک بار نافرمانی کردم و زندگی آدم پر است از نافرمانی...اين کجای عدالت است که من با يک نافرمانی از بهشت رانده شوم وآدم با تمام گناهان و نافرمانی‌هايش به بهشت رود؟
-ولی نافرمانی تو از روی علم بود...آدم جاهل است٬کور است....نمی‌داند نافرمانی يعنی چی....ولی تو عالم بودی...عابد بودی....نافرمانی تو از جنس ديگری بود....
-اما اين انصاف نيست....کيست که ادعا کند بيشتر از من خدا را عبادت کرده؟...کيست که بگويد بيشتر از من خدا را شناخته و دوست داشته....
-اگر او را می‌شناختی٬چرا نافرمانی کردی؟فکر نکردی خدا از تو عالم‌تر است؟....تو بهتر از من می‌دانی که علم تو هديه‌ای از ذات خداوند است....
-شايد...وقتی گفت سجده کن٬دلم شکست....من بهترين بنده او بودم...با علمم می‌دانستم که آدم گناهکارترين بنده خداست٬اما او گفت بر اين بنده گناهکار سجده کنم....چگونه اين کار را می‌کردم؟...نه٬اين از توان من خارج بود...خدا دلم را شکاند....
-پس هنوز پشيمان نيستی؟پس هنوز نافرمانی می‌کنی؟
-خدا خود شاهد و ناظر است که پشيمان هستم...او خودمی‌داند من فقط يکبار نافرمانی کردم....وظيفه‌ای که از آن روز بر دوش من نهاد٬که همانا گمراه کردن آدم است را به نحو احسن انجام داده و می‌دهم و ذره‌ای از اين وظيفه قصور نکرده‌ام...او می‌داند از آن روز لعنتی٬ديگر نافرمانی نکرده‌ام....
-خب٬پس چرا به بهشت ممنوعه آمدی؟....مگر نمی‌دانی خدا ورودت را ممنوع کرده؟
-چرا می‌دانم...ولی دلم برای اينجا تنگ شده....دلم برای خدا تنگ شده....من حتی خودم را هم گمراه می‌کنم و نمی‌گذارم با خدا صحبت کنم...اما خسته شده‌ام...از سرگردانی خسته شده‌ام....
-چگونه وارد اينجا شده‌ای؟
خنديد...با صدای بلند....و گفت:گول زدن و گمراه کردن نگاهبانان در بهشت برای شيطان کار سختی نيست....بگذريم....
-خب٬پيش من چرا آمده‌ای؟
-تو فرشته مقرب خدا هستی...پيش خدا وساطت کن٬بگو شيطان حاضر شده سجده کند.....
-چرا پيش ميکائيل و جبرئيل و اسرافيل نرفتی؟....اونها وقت آزاد بيشتری دارند....
-رفتم...مرا نپذيرفتند....با غرور مرا پس زدند....در حاليکه يکصدم من هم خدا را عبادت نکرده‌اند...اما تو غرور نداری...زيرا مرگ را هر لحظه می‌بينی و می‌دانی نبايد بر موقعيت خود مغرور بود...افسوس...افسوس که با غرورم٬جايگاهم را نزد خدا از بين بردم...عزرائيل کمکم کن...به پاس دوستی ديرينه‌مان کمکم کن....نزد خدا وساطت کن...بگو شيطان حاضر‌شده سجده کند....
دوباره سر بر سجده گذاشت....آرام گفت:پناه می‌برم به خدا از شيطان رانده شده....دلش به حال شيطان سوخت....ذکر خدا را گفت....دلش آرام گرفت...می‌دانست که شيطان آنجا نيست...اين يک رويا بود...اما٬احساس می‌کرد که رويايی صادقه است....تصميم گرفت با خدا صحبت کند...آری٬شيطان دوست قديمی‌اش بود...بايد به او کمک می‌کرد....سرش را بالا آورد تا به درگاه خدا دعا کند و التماس کند تا شيطان را ببخشايد.....شيطان رجيم را!

*گفتگوی عزرائيل و شيطان٬بهترين ديالوگی بود که در طول عمرم نوشتم!

۲۵ ارديبهشت ۱۳۸۳