و صحنه آخر:عزرائيل و جدال با نفس
سرش را بالا آورد...فردا٬روز سختی بود....با تمام روزهای قبل فرق داشت...تاکنون٬هيچگاه به کسی که جانش را می‌گرفت فکر نمی‌کرد....گاهی وقتی جان يک جوان را می‌گرفت از ته قلبش می‌گريست٬اما ترديد نمی‌کرد....چون او از جانب خدا مامور بود...او به وظيفه‌اش عمل می‌کرد....فقط يکبار برای انجام کارش توضيح داد٬آن هم در پيشگاه سليمان بزرگ بود...چون بدون توضيح دادن نمی‌توانست نزديکش شود و کارش را انجام دهد...آن هم به فرمان خدا بود....اما٬فردا...کاملا فرق می‌کرد....يک نفر را می‌توانست از مرگ تعيين شده نجات دهد...اختيار جان افراد در يک روز به عهده او گذاشته شده بود...کار بسيار بسيار سختی بود....
اما خودش قبول کرده بود...تنها با اين کار بود که خدا شيطان را می‌بخشبد....گناه شيطان بقدری بزرگ بود که خدا معامله‌ای سخت در قبال بخشش او قرار داده بود....شيطان وسوسه‌اش کرده بود....فکر کرد در مقابل کارهای زيادی که کرده بود٬عبادات زيادی که انجام داده بود می‌تواند حکم خدا را بشکاند...شيطان می‌خنديد....خنده‌ای شيطانی بر لب داشت....
سر بر سجده برد...پناه می‌برم به خدا از شيطان رانده شده....از سجده برخاست....نگاهی به ليست انداخت....مشخصات تک تک افراد و گذشته‌شان به دقت نوشته شده بود....پيش خود گفت:بهتر است اين فرصت نصيب يک جوان شود٬افراد پير عمرشان را کرده‌اند٬بعد گفت:از کجا معلوم افراد پير شايستگی بيشتری نداشته باشند؟..هر چه باشد بيش از جوانان عبادت خدا را کرده‌اند...
جهل...جهل....هر چه جلوتر می‌رفت بيشتر بر جهل خود واقف می‌شد...
پيش خود گفت:کودکان و نوزادان را از اين انتخاب مستثنا کنم٬چون هنوز طعم زندگی را نچشيده‌اند و تعلق خاطری به اين دنيا ندارند٬چه بهتر تا گناهانشان بيشتر نشده از اين دنيا روند....بعد گفت:از کجا معلوم که اگر بيشتر زندگی کنند گناهانشان بيشتر شود؟شايد از بندگان پرهيزگار خدا شوند٬اگر اينان به دنيا تعلق خاطر ندارند٬ديگران به آنها تعلق خاطر دارند٬شايد با زنده نگه‌داشتن يکی از آنها دل خانواده‌ای را شاد کنم....
جهل...جهل....هر چه جلوتر می‌رفت بيشتر بر جهل خود واقف می‌شد....
فکری به خاطرش رسيد...چطور است از بين پدران و مادران يک نفر را انتخاب کنم٬چه اينکه مسووليت چند نفر بر عهده‌شان است و با زنده ماندشان خانواده‌ای از تباهی برهد...بعد گفت:از کجا معلوم شايسته بيشتر زنده‌ماندن باشند٬شايد خدا می‌خواهد با اين کار بقيه اعضای خانواده را امتحان کند و به کمال برساندشان...
جهل...جهل....هر چه جلوتر می‌رفت بيشتر بر جهل خود واقف می‌شد...
مانده بود...هنوز در انتخاب يک گروه نيز به نتيجه نرسيده بود....کاری غيرممکن بود...بر جهل و عجز خويش معترف شد...چه شده بود که فکر کرده بود توانايی اين انتخاب را دارد؟....اراده خدا بر مرگ آنها بود...علم خدا بسيار بسيار بيشتر از او بود....اندکی فکر کرد....کار او بود....شيطان به او نيز رحم نکرده بود....وسوسه او باعث شده بود که فکر کند چنين علم و قدرتی را دارد که اين انتخاب را انجام دهد و با خدا معامله کند....غضبناک به شيطان نگريست....شيطان ترسيده بود....نفرتش از شيطان صدبرابر شد....
بر سجده افتاد.....پناه می‌برم به خدا از شيطان رانده شده....با گريه از خدا طلب بخشش و مغفرت کرد...به حکمت خدا پی برد:اختيار مرگ و زندگی افراد فقط در دست خداست...فقط خدا و غير از او هيچ...خدا علم اول و آخرين است....شيطان را نفرين کرد....ديگر بر او دل نسوزاند....شيطان را طلب دوزخ و عذاب الهی کرد....شيطان رجيم را!
*صحنه‌سوم٬سخت‌ترين مطلبی بود که تو عمرم نوشتم٬خيلی از من انرژی برد٬وقتی نوشتمش تخليه شدم....تخليه!

پايان!

۲۵ارديبهشت۱۳۸۳