بابا جان فکر می کنین من هیچ وقت هیچیم نیست؟هیچ وقت مشکلی ندارم؟همیشه شاد و سر حالم و خوش خوشانمه؟فکر می کنین این پسره خوشی زده زیر دلش و کبکش خروس می خونه؟(از نوع قوقولی قوقو)همیشه می خندم و غمی ندارم؟بابا به خدا من هم آدمم..آدم آهنی که نیستم...من هم دل دارم...من هم حس می کنم...من هم بدی ها رو می بینم... من هم ناراحت می شم...من هم احساس دارم...من هم مسایل ناراحت کننده رو درک می کنم....فقط به روی خودم نمی آرم.نمی خوام ناراحتیم رو نشون بدم...دلم می خواد اگه خودم ناراحتم دیگرون رو بخندونم و حالشون رو بهتر کنم...دلم می خواد شادی رو به دیگرون انتقال بدم نه ناراحتی رو...این بده؟..آیا این کارم اشتباهه؟آیا این باید باعث شه که فکر کنین من هیچ وقت مشکلی ندارم...غمی ندارم...هیچ وقت ناراحت نیستم؟..اتفاقا بر عکس....بزرگان گفته اند:
کسی که می گرید یک درد دارد وکسی که می خندد هزار درد.
اگه اینجوری دوست ندارین؛باشه..اگه دلتون می خواد عوض ایجاد کردن لحظاتی شاد براتون آیه یأس و غم باشم...باشه همینجوری می شم.اون وقت دیگه با یه من عسل هم نمی شه منو خورد(حالا کی می خواد تو رو بخوره؟!!!!)
خل شده ام.حامد زده به سیم آخر.حامد دیوونه شده.یه دیوونه تمام عیار!خدا به خیر بگذرونه!دیگه حوصله حرف زدن ندارم!