اين مطلب هم در ادامه مطالبيه که به عنوان خستگی قرار بود توی يه نشريه چاپ بشه٬اعتراف می‌کنم در هنگام نوشتنش تحت تاثير يه فيلم بودم....:

مرد خسته بود....زنش خسته‌اش کرده بود...دعوای سختی را پشت سر گذاشته بودند....از بحث و جدل خسته بود...ديگه حوصله بحث کردن هم نداشت...هم خسته بود و هم شرمزده و هم عصبانی....شرمزده از اينکه درآمدش به قدری نبود تا نيازهای همسرش را برآورده کند و عصبانی از موضوعی که پيش اومده بود....
عصبانی از يک پيشنهاد بی‌شرمانه....پيشنهادی از رئيس شرکتی که زنش در آنجا کار می‌کرد....او به زنش پيشنهاد داده بود به ازای ماندن يک شب در کنارش بيست ميليون به او بپردازد...اين پول٬مبلغ بسيار زيادی برای آنها محسوب می‌شد...
زن به قدری ظواهر برايش ارزش داشت که وسوسه شده بود....مرد خسته بود...خسته بود از غرزدنها....خسته بود از سرکوفتها....خسته بود از جروبحثها....اما غيرتش اجازه نمی‌داد...تا اينکه آن شب به قدری زن غرولند کرد٬جروبحث کرد٬نيش و کنايه زد٬سرکوفت زد که مرد شکست....مرد خسته بود و شکست....چيزی نگفت....موافق کرد....از اتاق بيرون رفت....خسته بود....چشمانش مصمم بود....به حمام رفت....مرد خسته بود....

بابا اين از گور برگشته هم آپديت شده‌ها٬يه سر بزنين ديگه!