ارشميدس به حمام رفته بود....تابستون بود....هوا خيلی گرم شده بود....خسته و خيس عرق بود...اين چند روز بس که به کاخ سلطنتی رفت و آمد کرده بود از پا در اومده بود...پادشاه در مورد تاج سلطنتی تازه‌ای که سفارش داده بود٬دچار شک و ترديد شده بود....
دلش گرفته بود...تو اين چند روز وقت نکرده بود سری به اون بزنه...دلش تنگ شده بود...بورکا بهترين عزيز زندگی‌اش بود....داخل‌حوضچه‌آب‌گرم شد...کاش می‌شد لحظه‌ای بورکا را ببيند....چشمانش را بست...بورکا را ديد که وارد حمام شده و او را می‌نگرد...ارشميدس متعجب بود که او چگونه وارد حمام مردانه شده‌است...بورکا بعد از اينکه مدتی آنجا ايستاد٬از حمام خارج شد....درنگ نکرد٬ازداخل حوضچه برخاست و بدون لباس بدنبال بورکا از حمام خارج شد و اسمش را صدا می‌زد:بورکا٬بورکا٬بورکا....
مردم متعجب به دو‌راو جمع شدند٬ارشميدس را شناختند...همه در حيرت لخت بودن ارشميدس٬منتظر توضيح او بودند...ناگهان ارشميدس به خود آمد٬جمعيتی را ديد که با تمسخر او را می‌نگريستند و منتظر توضيح او بودند....
دهانش را باز کرد و گفت:بورکا٬نه چيزه....آها....اورکا.....اورکا٬اورکا*....مردم گفتند:چه چيزی فهميدی؟به فکر فرو رفت...چه چيز را فهميده بود؟....که بورکا را دوست دارد؟...اين که برای مردم مهم نيست....پس چه؟
جرقه‌ای تو ذهنش روشن شد....جرقه‌ای که عالم فيزيک جهان را روشن کرد و آن زرگر دزد و خلافکار را سوزاند....
کاش تمام دلتنگيها٬با توضيحی توجيه‌می‌شد و آدم را به نتيجه‌ای می‌رساند که جاودانمان می‌کرد.....

*اورکا به زبان رومی قديم٬به معنی فهميدم است!