اين مطلب يک فانتزی شبانه بود:

چشماش رو باز کرد...حالش بهتر شده بود....چند روزی بود که به علت مريضی تو رختخواب بود....کتری رو روشن کرد...بعد از اينکه صبحانه رو خورد٬رفت حمام و يه دوش گرفت...تلويزيون رو روشن کرد....چيزی که می‌گفت وحشتناک بود....باورش نمی‌شد...شهر به علت طاعون قرنطينه شده بود....آمار مرگ و مير فاجعه‌آميز بود...
خشکش زده بود...از اضطراب می‌خواست بالا بياره...به دو سه تا دوست و آشنايی که براش باقی موندند زنگ زد و حالشون رو پرسيد...بجز يه نفر که گوشی رو برنداشت٬بقيه حالشون خوب بود...از پنجره به بيرون نگاه کرد....خيابون ساکت ساکت بود...هيچ ماشينی رد نمی‌شد فقط چند تا پليس با ماسک ديده می‌شدند.....
زنگ در آپارتمان به صدا در اومد...يه پليس بود که يه جعبه دستش بود....جعبه رو گرفت و در رو بست....توی جعبه يه چند تا وسايل و لوازم ضروری و کمی مواد غذايی و يک دستورالعمل بهداشتی بود...جعبه رو انداخت يه گوشه و رفت روی مبل دراز کشيد....
چند روزی گذشت...خيلی‌ها مرده بودند....من جمله آشنايانش...تلويزيون هم برنامه‌ای نداشت٬فقط يه مجری باقی مونده بود که هر لحظه آمار تلفات رو اعلام می‌کرد...غروب اون روز٬تلويزيون هم ديگه برنامه‌ای نداشت...يعنی کارکنان اونجا . حتی همون يه دونه مجری هم از بين رفته بودند...ديگه پليسی هم تو خيابون ديده نمی‌شد...شهر تو سکوت مرگباری فرورفته بود٬همه مرده بودند....کسی باقی نمونده بود...تنهای تنها شده بود...داشت ديوونه می‌شد....نه تلويزيون برنامه‌ای داشت٬نه می‌تونست از خونه بيرون بره٬نه کسی بود که باهاش تلفن صحبت کنه و نه هيچ چيز ديگه....
قاطی کرد...زد به سيم آخر...جنون اختيار اعمالش رو از دستش گرفته بود....پنجره رو باز کرد...رفت بالای پنجره...وقتی داشت تو هوا معلق می‌شد ناگهان لبخندی تلخ زد...بلی٬صدای تلفن بود....اون اشتباه کرده بود٬هنوز هم کسی زنده بود...ولی٬ديگه دير شده بود....اون پريده بود!

ساعت ۳ صبح

۱۳۸۳/۵/۲۳