-سلام خانم....
بر می‌گرده و نگاه می‌کنه....باورش نمی‌شد....سه سال بود که با هم همکلاسی بودند٬ولی تا حالا هيچ‌وقت اين پسر با دختری حرف نزده بود....
-سلام٬بفرماييد؟
متعجب بود....آخه اون....چی شده بود که اومده بود باهاش حرف بزنه؟....چون اون دو تا٬عضو دو تا تشکل سياسی دانشکده بودند که رقيب و دشمن هم محسوب می‌شدند و همواره تا پای تکفير تشکل مقابل پيش می‌رفتند....
-ببخشيد که مزاحمتون شدم٬يه کاری باهاتون داشتم٬می‌شه چند دقيقه وقتتون رو به من بدين؟
نمی‌دونست چی کار کنه...هميشه از اعضای اون تشکل می‌ترسيد و فکر می‌کرد که اونها تا امثال اون رو نکشند راحت نمی‌شن٬خودش هم چنين حسی رو نسبت به اونها داشت....و حالا اون اومده بود و داشت باهاش صحبت می‌کرد....در حالی که سرش رو به زير انداخته بود و با دگمه‌های پيراهنش که روی شلوارش بود بازی می‌کرد....
-خواهش می‌کنم٬ولی در چه موردی اون وقت؟
حس خوبی رو نداشت٬فکر می‌کرد باز دردسر ديگه‌ای در حال شروع شدنه و باز يکی از دعواهای هميشگی تشکلها قراره شکل بگيره...نگاه کنجکاو ديگران هم اذيتش می‌کرد...
-نترسيد...موضوع خاصی نيست....يعنی چه طور بگم ربطی به کارهايمان و دانشکده نداره...
عوض اينکه خيالش راحت‌تر بشه٬ترسش بيشتر شده بود....آخه اون چه کار ديگه‌ای می‌تونست باهاش داشته باشه؟....نکنه دوباره به خاطر سر و وضع و حجابش قرار بود بره کميته انضباطی و اون اومده بود بهش خبر بده؟....از اضطراب و کلافگی خيس عرق شده بود....

ادامه دارد....