-والله چی بگم؟...بفرماييد امرتون رو بگين؟
کفرش بالا اومده بود...لااقل نگاهش هم نمی‌کرد تا از حالت چشمهاش و يا صورتش چيزی دستگيرش بشه...اون هم که نمی‌گفت چی کارش داره...
-خب٬اينجا که نمی‌شه....اگه ممکنه و زحمتی نيست بعد از پايان کلاس بمونيد تا باهاتون صحبت کنم....
-نه مشکلی نيست....ولی نمی‌خواين بگين در چه مورده؟
-نترسيد...گفتم که موضوع خاصی نيست....خداحافظ...
رفت و اون رو با يه عالمه سوال و تعجب٬تنها گذاشت....

************

-خب٬حالا ديگه همه رفته‌اند...امرتون رو بفرماييد؟
-ااام....ببينيد من خيلی اهل حاشيه‌پردازی و سخنرانی نيستم....يعنی اصلا بلد نيستم...من بيش از يک ساله که شما رو زير نظر دارم...هر چند ظاهرا توی دو فاز جداگانه سير می‌کنيم ولی چطور بگم از شما خوشم اومده....ااام چطور بگم علاقه پيدا کرده‌ام و قصد ازدواج باهاتون دارم و....
همينجور صحبت می‌کرد و اون خشکش زده بود....چيزهايی که می‌شنيد رو باور نمی‌کرد...فکرش رو هم نمی‌کرد که اون ازش خوشش بياد...زير نظرش بگيره...هميشه فکر می‌کرد که اون به خاطر اختلافاتشون با خشم و نفرت به اون نگاه می‌کنه...باورش نمی‌شد اون از چنين دختری خوشش بياد...به نظرش اون دو تا٬از دو تا دنيای متفاوت با ايدئولوژی‌های متفاوت بودند.....

ادامه دارد....