اون همينجور صحبت می‌کرد و اون هاج و واج به اون نگاه می‌کرد و حرفهاش رو می‌شنيد....
-خب٬شما نمی‌خواين چيزی بگيد؟حرفی بزنين؟
-والله من کمی جا خورده‌ام....چطور بگم...پيشنهادتون برام کاملا غيرمنتظره بود...
-می‌دونم....چون ما خيلی با هم فرق داريم....
-شايد.....
......
......
......
-والله من اينجوری نمی‌تونم بهتون جوابی بدم....آخه شناخت چندانی ازتون ندارم....بايد بيشتر ببينمتون...حرف بزنم....با دنيای شما آشنا بشم٬اون وقت می‌تونم بهتون جواب بدم....
ـآخه چه جوری؟...تو دانشگاه که نمی‌شه زياد حرف زد...
-نه٬دانشگاه نه٬منظورم جاهای ديگه است...مثل پارک٬کوه٬کافی شاپ و يا تو تلفن...
-چی؟!!!!....والله من اصلا اهل اين‌جور کارها نيستم....
-خب غير از اين نمی‌شه....اين به خودتون ربط داره...مشکل من نيست....
-نمی‌دونم.....باشه....همين کار رو می‌کنيم....
......
......
......

ادامه دارد....!