شب سردی‌است و من افسرده
راه دوری‌است و پايی خسته
تيرگی‌ هست و چراغی مرده
می‌کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سايه‌ای از ته ديوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاريکی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه‌ها ساز کند پنهانی
نيست رنگی که بگويد با من
اندکی صبر سحر نزديک است
هردم اين بانگ برآرم از دل
وای اين شب چقدر تاريک است
خنده‌ای کو که به دل انگيزم
قطره‌ای کو که به دريا ريزم
صخره‌ای کو که به دام آويزم
مثل اين است که شب نمناک است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليک غمی غمناک است
هردم اين بانگ برآرم از دل
وای این شب چقدر تاريک است
اندکی صبر سحر نزديک است
اندکی صبر سحر نزديک است
اندکی صبر سحر نزديک است
***

بعد از وقفه‌ای که در امر نوشتن پيش آمده بود به دليل فضای انتخاباتی کشورم برگشتم٬قبلا به خودم قول داده‌بودم که در نم‌نم حرفی از سياست نزنم اما٬ مگر غير از اين است که همه چيز در مملکت ما به سياست ختم می‌شود؟
برگشتم و از انتخابات و سياست نوشتم٬حرف زدم و نظرم را گفتم٬نظراتی که گاه به مذاق برخی از دوستان خوش نيامد٬اما چه باک که حرف دل بود و پشيمانی از گفتن آن حرفها و ارائه آن نظرات وجود نداشته و ندارد...
نتايج انتخابات روشن شده و رئيس جمهور برای چهار سال انتخاب شده است...اميدوارم ايران عزيز هرچه بيشتر پيروز و سربلند شود که ما هر چه داريم و هر چه انجام می‌دهيم برای ايران عزيز ما است...
در اين دو هفته گاه چيزی بهتر از نوشتن شعر آهنگ به ذهنم نمی‌رسيد و سعی داشتم حرفم را در قالب آنها بزنم...از فردا نم‌نم به روال سابق خود بر می‌گردد...
و من می‌مانم...می‌مانم و می‌نويسم...می‌نويسم تا بمانم...بمانم تا بنويسم...بنويسم تا بغضم در گلو نماند...نماند و نم نم اشکم بر زمين ريزد و خالی شوم...خالی شوم تا بمانم...بمانم و بمانم و بمانم...
بغض پاييزی ابرم٬بغض يک غروب غمناک!