به این داستان جوک گونه توجه کنید:
یه مردی بود که روزهای آخر عمرش نزدیک بود.هر کی رو که می دید می گفت که من دارم می میرم و علت مرگم هم ایدز هست.خلاصه به هر کس که می رسید این مطلب رو می گفت.کل ملت فهمیده بودن که یارو ایدز داره وبه همین خاطر داره می میره.
مرده یه شب پسرش رو صدا کرد و گفت: بابا جون بیا این دم آخری تا یادم نرفته یه چیزی بهت بگم.پسره هم پا شد و اومد پهلوی باباش نشست و گفت:بله پدر جان بفرمایید.پدره گفت:ببین عزیزم یادت باشه تو روز مراسم ختم حتما پشت بلندگو داد بزنین که من به علت ایدز مردم.پسره گفت:چشم پدر جان.ولی من می خوام یه سوالی از شما بپرسم.پدره گفت: بپرس...پسره گفت:آخه پدر جان من نمی دونم شما چرا این قدر اصرار دارین که همه بدونن شما ایدز داشتین و مردین؟در حالی که تو این دوره و زمونه هر کسی که ایدز داره حالا به دلایلی این مطلب رو پنهون می کنه...
پدره به پسرش گفت:اون سرت رو بیار جلو...پسره سرش رو آورد جلو...پدره محکم زد تو سرش(صدای طبل می داد!)و گفت:پسره خنگ!حقا که بچه ای و نمی فهمی!من به این خاطر این مطلب رو گفتم که تو اون دنیا خیالم راحت باشه که کسی به مامانت کاری نداره یا باهاش ازدواج نمی کنه!
با این مطلب خندید یا گریستید؟
حامد همتون رو دوست داره بعضی ها رو بيشتر دوست داره!