باز هم در تاکسی نشسته بودم...تنها در صندلی عقب...تاکسی ايستاد...خانم چاقی با يه ساک بزرگ می‌خواست سوار بشه...چون بعد از من می‌خواست پياده بشه٬برای اينکه به زحمت نيفته پياده شدم تا اول اون داخل تاکسی بشه و بعد من سوار شدم...کمی جلوتر رفتيم...مسافر بعدی هم يک دختر خانم بود..و چون اصولا خانمها رسمشان اين است که بين آنها مردی ننشيند اجبارا پياده شدم تا اول ايشان سوار شوند...باز هم ماشين به راهش ادامه داد...اين بار جلوی يک پيرزن ايستاد...راننده از من درخواست کرد(فرمان داد؟!)که جلو بشينم...پس از حرکت٬راننده مدام از کسادی کار و نبودن مسافر شکايت می‌کرد و می‌گفت تا حالا نشده تو اين مسير با ۵ تا مسافر کامل حرکت کنه٬از دور دختر و پسری کنار خيابان منتظر تاکسی بودند...به راننده نگاه کردم...اون هم به من می‌نگريست...و من باز به آن دختر و پسر نگاه کردم...چيزی به رسيدن مقصد من نمانده بود...پياده‌روی هم فکر خوبی بود...

وبلاگ از گوربرگشته هم آپديت شد!