ديوانه‌وار اين داستانم رو دوست دارم...:

چوپان دوباره سراسيمه و دوان وارد ده شد و فرياد می‌زد:گرگ٬آی گرگ٬آی گرگ...ولی مردم ديگر از جايشان تکان نخوردند...عکس‌العملی نشان ندادند...چوپان نااميد شده بود...از فرط غصه و ناراحتی و خستگی به ديواری تکيه داد...به مردمی که يواش‌يواش به دورش جمع می‌شدند نگاه کرد...خواست چيزی بگويد اما ناگهان بر خود لرزيد و دستش را بر روی قلبش گذاشت و بر زمين افتاد...مردم می‌خنديدند...چيزی را که می‌ديدند باور نمی‌کردند...پزشک دهکده هم آنجا بود...با بی‌ميلی او را معاينه کرد...پس از اتمام معاينه سری به تأسف تکان داد و گفت:اين چوپان٬دروغگوی ماهری است٬استادانه خود را به مردن زده است...!