در زمانهای قديم در کشور يونان دختر زيبايی بود به نام نارسيسيس...روزی او به کنار رودخانه‌ای رفت...رودخانه بقدری آرام بود که نارسيسيس در آن توانست عکس خودش را ببيند...
نارسيسيس به محض اينکه عکس خودش را در آب ديد٬عاشق خودش شد...به داخل آب پريد تا عکس خودش را بغل کند اما رودخانه بی‌رحم او را در خود غرق کرد و با خود برد...شب٬جلسه‌ای در دربار خدايان برگزار شد...همه خدايان به خدای رودخانه ايراد گرفتند که تو چطور دلت آمد تا نارسيسيس زيبا را در خود غرق کنی؟
خدای رودخانه در حاليکه شرمنده بود٬گفت:وقتی نارسيسيس به کنار من آمد و به من نگريست٬من در چشمان زيبای او تصوير خودم را ديدم٬چنان محو و عاشق خودم شدم که نارسيسيس را فراموش کردم...
اينگونه بود که نارسيسيس غرق شد...نارسيسيس خودشيفته...!