اين مطلب جبران ؛خليل جبران رو خيلی دوست دارم.يادمه ۳ سال پيش(جدا يادش بخير!)اين نوشته رو تو نشريه ام آوردمش.الأن هم دلم می خواد اينجا هم بيارمش.اميدوارم شما هم خوشتون بياد.

در روزهای کهن؛هنگامی که نخستين لرزش سخن به لبهايم آمد؛از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم((خداوندگارا؛من بنده توام.اراده پنهان تو قانون من است و تا ابد تو را فرمان بردارم.))

اما خدا پاسخی نداد؛و مانند طوفانی سهمگين گذشت.

آنگاه پس از هزار سال از کوه مقدس بالا رفتم و باز با خدا گفتم((آفريدگارا؛من آفريده توام.تو مرا از گل ساختی و من همه چيزم را از تو دارم.))

اما خدا پاسخی نداد و مانند هزار بال تيز پرواز گذشت.

آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم((ای پدر؛من فرزند توام.تو با رحمت و محبت مرا به دنيا آوردی.ومن با محبت و عبادت ملکوت تو را به ارث می برم.))

اما خدا پاسخی نداد و مانند مهی که تپه های دوردست را می پوشاند گذشت.

آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم(( خدای من؛ای آرمان و سرانجام من؛من ديروز توام و تو فردای منی.من ريشه توام در خاک و تو گلاله منی در آسمان؛و ما با هم در برابر خورشيد می باليم.))

آنگاه خدا بر من خميد ودر گوشم سخنان شيرينی به نجوا گفت؛و مانند دريايی که جويباری را در بر می گيرد مرا دربرگرفت.

و هنگامی که به دره ها و دشت ها فرود آمدم خدا هم آنجا بود.

تا لحظاتی ديگر!

همتون رو دوست دارم.