اين آهنگ رو خيلی دوست دارم؛خيلی...يه عالمه خاطره دارم با اين...خيلی از شبها رو به همراه دوستم بهزاد با اين آهنگ سر کردم...اميدوارم شما هم خوشتون بياد.

Last night I was walking through the harbour
 Where the fishing boats are lying on the shore,
 The news had travelled fast and everyone went to be
 Where the mayor was making a speech,
 And the crowd started cheering
 When he talked about the glory of it all,
 And the boys coming home from the war,


 Last night they were dancing in the streets,
 And making music in the alley ways and bars,
 From a house down in the old town came the sound of guitars,
 Margarita was waiting inside,
 With her long black hair hanging down beneath the red light
 And she smiled,for the boys coming home from the war,
 The boys coming home from the war,


 And they said we were heroes,they said we were fine,
 We were kings in command,we had God on our side,
 And we said,Nothing will make us change in any way,
 Since yesterday we're just the same,
 Since yesterday nothing has changed,
 Since yesterday we're just the same,
 But I can feel there's a new kind of hunger inside,
 To be satisfied,I saw it there last night;


 Last night I was walking through the shadows,
 Far away from all the music and the girls,
 When I saw a soldier waiting with a woman in black,
 And they stood without any word,
 Just staring at a photograph of someone and she began to cry,
 For a boy left behind in the war,
 some boy left behind in the war;


 And they said we were heroes,they said we were fine,
 We were kings in command,we had God on our side,
 And we said,Nothing will make us change in any way,
 Since yesterday we're just the same,
 Since yesterday nothing has changed,
 Since yesterday we're just the same,
 But I can feel there's a new kind of hunger inside,
 To be satisfied,I saw it there last night.

last night...

chris de burgh!

و اما ترجمه اين آهنگ:

ديشب در بندر؛در کنار لنگرگاه قايق های ماهيگيری قدم می زدم

خبر ها خيلی زود پيچيده بود

و همه به جايی می رفتند که شهردار سخنرانی داشت

آنگاه که او از افتخارات جنگ سخن می گفت

از جوانانی که از جنگ بازگشته بودند ياد می کرد

جمعيت هلهله می کرد

ديشب همه در خيابان می رقصيدند

و تمامی کوچه پس کوچه ها غرق موسيقی بود

از خانه ای در مرکز شهر صدای گيتار می آمد

مارگريت در خانه منتظر بود

با موهای بلند مشکيش در زير نور قرمز

و لبخندی بر لبش برای بازگشتگان

جوانانی که از جنگ برگشته بودند.

آنها می گفتند:ما قهرمان بوديم؛ما عالی بوديم

در فرمان دادن آزاد بوديم و خدا با ما بود.

و می گفتيم ((هيچ چيز نمی تواند ما را عوض کند

از ديروز تا حالا ما همانيم که بوديم

از ديروز تا حالا هيچ چيز عوض نشده

از ديروز تا حالا ما همانيم که بوديم.))

اما من آنجا اشتياق درونی تازه ای برای ارضا شدن احساس کردم

و ديشب آن را آنجا ديدم؛

ديشب که در ميان سايه ها

به دور از موسيقی و مردم قدم می زدم

سربازی و زنی را در لباس سياه ديدم

بی صدا ايستاده تنها خيره به عکسی و زن شروع کرد به گريه

برای پسرکی که در جنگ از بين رفته بود

جوان هايی در جنگ از بين رفته بودند

آنها می گفتند:ما قهرمان بوديم؛ما عالی بوديم

در فرمان دادن آزاد بوديم و خدا با ما بود.

و می گفتيم ((هيچ چيز نمی تواند ما را عوض کند

از ديروز تا حالا ما همانيم که بوديم

از ديروز تا حالا هيچ چيز عوض نشده

از ديروز تا حالا ما همانيم که بوديم.))

اما من آنجا اشتياق درونی تازه ای برای ارضا شدن احساس کردم

و ديشب آن را آنجا ديدم.

ديشب....

به اميد روزی که اين دنيا هرگز روی جنگ را نبيند!

دوستتون دارم.تا فردا