نمی‌دونم داستان دنباله‌دار مادر مزاحم به قلم اينجانب را در همين وبلاگ خوانده‌ايد يا نه؟...توصيه می‌کنم اول اون رو٬ بعد اين داستان رو بخونيد...يک داستان بهت‌انگيز:

پس از يک روز سخت کاری٬آرامشی ظاهری در خانه حکمفرما بود...مقابل تلويزيون نشسته بودند و چای می‌نوشيدند...
بعد از مدتها جر و بحث و دعواهای هميشگی٬طرفين حوصله و انرژی برای ادامه دادن بحث نداشتند و خودشان را ظاهرا به کاری مشغول کرده بودند...سکوت حاکم٬کم‌کم آزاردهنده شده بود...
ناگهان صدای زنگ تلفن٬آرامش سکوت را شکاند.به يکديگر نگريستند.هيچ‌يک حس بلند شدن از جايشان را نداشتند و با زبان بی‌زبانی از ديگری می‌خواستند که گوشی را بردارد...عاقبت زن برنده شد و مرد گوشی را برداشت...اما کسی حرف نمی‌زد...تا شب چندين بار اين مساله تکرار شد٬ولی کسی حرف نمی‌زد...
فردا شب هم٬شرايط و فضا کاملا چون شب پيش بود و باز هم سريال زنگهای تلفن بود که آرامش خانه را برهم می‌زد...آخرين بار٬مرد به زن پيشنهاد کرد که او گوشی را بردارد...زن با بی‌ميلی گوشی را برداشت...
-الو!بفرماييد...
اين بار يک زن پاسخ داد:ببخشيد آقای...هستند؟ايشان با من قرار گذاشته بودند!

ادامه دارد...