اين بار يک زن پاسخ داد:ببخشيد آقای...هستند؟ايشون با من قرار گذاشته بودند.
-شما؟اصلا کجا قرار گذاشته بودند؟
-من دوستشون هستم...خونه خودم منتظرشون بودم.هميشه همينجا می‌ياد پيشم...ولی امروز نيومد!
ـنه اين امکان نداره٬دروغگو...!و گوشی رو کوبيد.
به مرد نگريست٬ولی مرد از محتوای صحبت انجام شده بی‌خبر بود.
دعواهای هميشگی٬دوباره رونق گرفت.صبحها دو زن با هم درد و دل می‌کردند و شبها در خانه جهنم به پا می‌شد...مشخص بود که آن زن کاملا اغفال شده است و اطلاعی هم از زن داشتن او نداشته است...آن زن اعتراف کرده بود که مرد چندين بار با او رابطه داشته است و به او قول ازدواج هم داده بود و قرار بود به همين زودی به قولش عمل کند...
اما مرد همه چيز را انکار می‌کرد...
مرد به مخابرات شکايت برد و تقاضای شناسايی هويت کسی که مزاحمشان می‌شد٬نمود...اما چه فايده؟در اين بين٬ رابطه زن و مرد به پايان راه رسيده بود...
صبح که مرد عازم دادگاه٬جهت امضای برگه طلاق بود...

ادامه دارد...