چرا تا حالا اين کار را نکرده بود؟...سريع به سمت کشو رفت و نامه مخابرات را باز کرد...داخل نامه٬اسم يک مرد به همراه آدرس يک منزل بود...از ديدن اسم يک مرد تعجب کرد...هر چی سعی کرد نتونست قضيه رو حل کنه...
وقت تلف نکرد٬سريع لباسشو پوشيد و از خونه خارج شد...وقتی می‌خواست در بزنه هيجان داشت...تو ذهنش حرفهايی که می‌خواست بزنه رو مرور کرد٬خشم و بغض تو وجودش زبونه می‌کشيد...زنگ در رو به صدا درآورد....بی‌صبرانه منتظر بود تا کسی در رو باز کنه و خشمش رو خالی کنه...
بعد از يک‌دقيقه که به اندازه يک قرن براش گذشت در باز شد...خشکش زد...باورش نمی‌شد...همسر سابقش بود که در رو باز کرده بود!

پايان

جمعه ۲:۴۵ صبح٬ ۱۴/۵/۱۳۸۴