اميدوارم داستان ايدز رو خونده باشين.اصولا کسی که مطلب يا داستان طنزی می نويسد از موضوعات يا نکاتی در عالم واقع رنج می برد و قصد به شلاق گرفتن اين مسائل دارد.

زمانی که نوشتن اين داستان رو شروع کردم يه سری نکته يا مساله بود که تمام ذهنم رو مشغول کرده بود و اون هم اين چيزها بود:

۱:می خواستم تلخی و بدی جامعه و بی وفايی آدمها و زمانه و احساس نا امنی آدمها در اين روزگار را بازگو کنم.

۲:چرا بايد کسی به خودش اجازه بده که برای زندگی ديگران تصميم بگيره؟اين مرد حق نداشته که برای زندگی زنش؛بعد از مرگ خودش هم تصميم گيری کنه و حق انتخاب رو ازش بگيره؟

۳:جرا بايد روابط خانوادگی بعضی ها به گونه ای باشد که پسر اون مرد که بخاطر سادگی و صاف بودن قلبش و مواجه نشدن با تلخی های روزگار؛به منظور پدرش پی نبرده بود می بايست خنگ و بچه خطاب شود؟

۴:چرا کسانی که توی جامعه ما به ايدز مبتلا می شوند سعی می کنند اين مطلب رو پنهون نگه دارند؟در حالی که ايدز هم مثل تمام بيماريهای ديگه هست.جامعه چه فشاری به اين افراد می آورد که ناچار به مخفی کردن اين قضيه می شوند؟

۵:چرا خيلی ها طرز برخورد يا حتی مثلا توضيح دادن يه مطلب رو بلد نيستند؛مثل اين مرد که جهت توضيح دادن آن مطلب به پسرش از روش فيزيکی(تو سری زدن) استفاده کرد.آخه اين چه کاريه؟

بابا شانس آورديم خود داستان حدود ۱۰ خط بيشتر نبود وگرنه مجبور می شدم يه طومار منظور ازش بنويسم.(منتظر قسمت دوم اعتراف من باشيد)

تا فردا

حامد همتون رو دوست داره؛بعضی ها رو بيشتر